انیسه رضا زاده

26-04-2010

 

به یاد برادران

 

ناله را هر چند میخواهم کشم آهسته تر

سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کُن

 

از آن روزیکه  دو برادر بجان برابرم را مامورین "اگسا" اعضای " حزب دیموکراتیک خلق"  زندانی نمودند، 30 سال می گذرد. در آن هنگام به هر مرجع و اداره ایکه مراجعه شد، کسی نگفت که آنها را به چه گناهی زندانی نموده اند. با همه تلاش و کوشش که انجام شد. از محل زندان، دلیل زندانی شدن، جریان تحقیق و محکمه آنها کوچکترین اطلاعی  بدست نیامد. از آن زمان تا کنون از خود می پُرسم: چه خطر بزرگی از جانب آنها متوجه "رژیم خلقی" بوده که چنین شتابزده و وحشتزده دستور ناپدید ساختن آنها را صادر کردند؟ نام آنها در لست 12 هزار نفری که از طرف وزارت داخله آنزمان اعلان شد ، موجود نبود. تا حال خود را قانع ساخته نتوانسته ام که خدای نخواسته آنها از بین رفته باشند. تا هنوز امیدوارم و منتظر!

از آنجا که شاعر و نویسنده نیستم تا بیاد برادران شعری بسرایم یا مضمونی بنویسم، تا درد و اندوهم را که در انتظار دیدار آنها در حالات مختلف زندگی و در دیار غربت تحمل نموده ام بیان دارد، اما احساس خواهرانه به من جُرئت  بخشید که قلم بدست گیرم و جریان زندانی شدن آنها را  بصورت فشرده بنویسم، امیداورم کسانیکه با آنها در مکتب و دانشگاه  هم صنف و رفیق بوده اند و روابط نزدیک  و شناسائی بهتری از آنها دارند، خاطرات و شناخت خویش را بنویسند.

  به تاریخ 2 ثور سال 1358 خورشیدی(دوم ثور روز تولدش نیز است)، برادرم  داکتر فاروق آذرخش را مامورین "اگسا " اعضای "حزب خلق" از محل کارش شفاخانه جمهوریت شهر کابل بُردند، جریان دستگیری او را شریفه جان ( خواهر، زنده یاد استاد قاسم "واهب") که در آن هنگام به حیث نرس در شفاخانه جمهوریت مصروف خدمت  بود چنین قصه کرد:

( در دهلیز شفاخانه بودم که دو نفر در مورد داکتر فاروق صحبت میکردند، متوجه شدم که آنها برای دستگیری او آمده اند. در حالیکه دست و پایم می لرزید خود را فوراً به اتاق که داکتر فاروق  بود رساندم، جریان را برایش گفتم و از او خواستم که فرار کند، اما او برایم گفت : "که من نمیتوانم بخاطر زندگی خود، حیات کس دیگری را بخطر بیاندازم" مریض روی میز عملیات بود و من نتوانستم او را قانع سازم ، ما در جریان مشاجره و گفتگو بودیم که آن دو نفر با سورگل رئیس شفاخانه جمهوریت داخل اتاق عملیات شدند ، سورگل، داکتر فاروق را مخاطب قرار داده و گفت : " این دو نفر با خودت چند دقیقه کار دارند." داکتر فاروق به جواب گفت: " بعد از ختم عملیات آنها را می بینم ." یکی از دو نفر گفت: " ما وقت نداریم بیا برویم." او با روحیه قوی و با جرئت تمام بدون اینکه لباس های عملیات را تبدیل کند با آنها از اتاق خارج شد،  ندانستم که او را به کجا بُردند")

فاروق جان قبل از کودتای ثور پدرم  را جهت تداوی در سفری به هند همراهی کرد وقتی تداوی انجام شد و آنها به وطن بر گشتند. پدر مرحومم جریان  بازگشت شانرا به کشور با ناراحتی و جگرخونی تمام چنین قصه می کردند: " وقتی میخواستیم کابل بیاییم  فاروق جان را گفتم، فعلاً اوضاع وطن خوب نیست، دوباره از کشور خارج شدن میسر نخواهد شد، من خودم بر می گردم و تو می توانی از اینجا به هر کجای دنیا که خواسته باشی اقامت اختیار نمایی او در جوابم گفت: " من نمی توانم مردم ، وطن و فامیلم را رها کرده ، تنها خود را نجات دهم . دانش مسلکی ای را که در طول سالیان با رنج فراوان فرا گرفته ام باید در خدمت مردم قرار دهم ." پدرم می گفتند هرچند کوشیدم تا او را قانع سازم ، فایده نداشت."

برادرم یحیی جان آذرخش بعد از دستگیری برادر خیلی متاثر، ناراحت و اندوهگین بود و همیشه در باره زندانی شدن او به فکر فرو می رفت ،او درباره خود و سرنوشت خود فکر نمی کرد همیشه به سرنوشت فاروق  جان می اندیشید که چه بر سر او خواهد آمد،آیا او را دوباره خواهد دید؟  

به تاریخ 17 جوزای سال 1358 خورشیدی خبر گرفتاری برادرم انجنیر یحیی آذرخش را در حالیکه روانه منزل خود بود، شنیدم . او را در نزدیکی منزلش  دستگیر کردند و حتی برای او اجازه ندادند که طفل چند ماهه اش را برای آخرین بار دیدار کند. یحیی جان را بُردند و دیگر بر نگشت.

آنها چه گناهی داشتند؟ تا جایی که من میدانم گناه آنها این بود که خواهان زندگی مرفه برای مردم، ترقی و آبادی کشور بودند و می خواستند دانشی را که طی سالیان دراز فرا گرفته بودند در خدمت  مردم و وطن قرار دهند، میخواستند با شرافت و سرفرازی زندگی کنند. به کدام مرجع و منبعی وابسته نبودند.

بلی هموطن!  برادرانم را که یار و یاور ما بودند از ما گرفتند و آرزوی دیدار شان برای همیش در خاطرما باقی خواهد ماند من هرگز فراموش نمی کنم پدری را که برای دیدار فرزندان جوان و برومند اشک می ریخت.

من هرگز فراموش نمی کنم صدای  زاری پدری را که بعد از هر نماز صبح به درگاه خدا التجاء می نمود و آرزوی دیدار فرزندان ناپدید شدۀ خود را می کرد و آن  صدا تا هنوز در گوشم طنین انداز است .

 من هرگز فراموش نمی کنم پدر بیماری را که در دیار غربت جان سپُرد و آرزوی دیدار فرزندان به قیامت ماند.

 تنها من نیستم که درد انتظار دیدارعزیزان را تحمل می نمایم، بلکه ده ها هزار خانواده انتظار بازگشت عزیزان شان را دارند و چشم براه اند .

اعضای "حزب خلق وپرچم" جواب این همه جنایاتی را که مرتکب شده اند چگونه خواهند داد؟