جعفر رضایی هروی
25-05-2010
ایران سرزمین دار ها؛
مزدور! بر مزار تو کس نخواهد گریست!
تاریخ کشور های جهان سوم و افغانستان موارد فراوانی از سرسپردگی نخبگان سیاسی را بیاد دارد. شاه شجاع با زبونی به دست دلیران این سرزمین به خاک افتاد؛ نادر خان با شلیک گلوله های از جان گذشته ای به زانو در آمد؛ به زندگی خفت بار تره کی حفیظ الله امین پایان داد و او نیز بدست چتر بازان کاگی بی کشته شد. ببرک کارمل در پی سال ها سرگردانی در میان مرز شوروی و افغانستان در زبونی جان داد و سر انجام طالبان جسدش را از گور کشیدند و استخوان هایش را به گرگان بیابان دادند. در این سال های گریز و ننگ و میدان داری کوتوله ها و نیایش گران گوساله های سامری چه بسیار که فرو مایه گی جای فضیلت را گرفت است و سرسپردگی به بیگانه و تاراج میهن به کمک ایدیولوژی و جادو جنبل توجیه و تشریع می شوند. ریزه خواران ته مانده های خوان بیهودگی و خون پرستی که قرن هاست دانش را تا سطح قواعد برای تنظیم رویکرد های غریزه یی تقلیل داده اند، هنوز هم میدان داری می کنند.
در آنسوی خانه ما، سرزمینی با پیشینه ای بزرگ تاریخی و سنت های بزرگ روشنفکری و مقاومت، بدست کسانی افتاده است که بجز از کشتار و تجاوز به ناموس نو باوگان شان، هنر دیگری را نمی شناسند و با اعمال بی رحمانه ترین سیاست ها موجب شده اند تا هزاران جوان در آنجا، از سر نا امیدی و یأس حرمان به مخدرات پناه برند به این توهم که دمی از این همه سیاهی و تباهی بیاسایند.
در ایران سی سال اخیر بیشتر از شمار درختان خیابان ها، دار ها بر افراشتند و جوانان دلیر را دسته دسته در چارسوق ها به دار آویختند. آزادیخواهان جسور این کشور را یکی یکی چیدند و نابود کردند. بیشمارانی از روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان راهی غربت شدند. یکی از آخرین کسا نی که از این برزخ آزادگی پا به فرار گذاشت، دکتور شفیعی کدکنی، شاعر، پژوهشگر و ادیب نامدار ایران بود که پیرانه سر، آواره شد. نوجوانان این کشور بسان پرستو های مهاجر، دسته دسته از این بیدادگاه فرار می کنند. همگان صحنه های تظاهرات خیابانی "جنبش سبز" را بیاد دارند، که چه دختران و پسران دلیری به دست حزب اللهی ها و بسیجی ها سلاخی شدند.
رژیم حاکم بر این سرزمین، بسان اژدهای وحشت، حتا فرزندان و تیوریسن های خودش را در کام می کشد. عبدالکریم سروش، متفکر و فیلسوف اصلاح طلب اسلامی، که روزی خود از نظریه پردازان این نظام بود، در غربت آواره میگردد. ده ها تن از کسانی که در پی سال ها بر سر عقل آمدند، خود زیر تیغ این رژیم قرار دارند؛ حتا آخوند سخت گیری مانند رفسنجانی که روز گاری مانند خلف های کنونی اش "افاغنه" را به "نمک نشناسی" متهم می کرد نیز از گزند ولایت فقیه که به بیان سرسپردگان و فتوا پردازان سرزمین ما، پیروی از آنها "واجب دینی" است، در امان نمانده است. چه شکنجه گرانی که خود و خانواده های شان به دلیل شک در حقانیت ولایت فقیه مورد تجاوز قرار نگرفتند. ماجرای سعید امامی که خود زمانی از آدم کشان نامی بود و در پی افشای "قتل های زنجیره ای" قربانی شد را همه بیاد دارند. وی در پی موجی از کشتار ها علیه مخالفان رژیم، وقتی که اسناد این قتل ها افشا شد، دستگیر گردید، رژیم ایران مانند محاکمات دوران استالین، تمام گناه را به گردن سعید امامی، مهره نیرومند وزارت اطلاعات آن کشور انداخت. مجریان "عدالتی" که پیروی از آن، به سخن وابسته گان ایران در سرزمین ما، از "واجب" های دینی تلقی می گردد، حتا به همسر وی که او نیز از شیفتگان ولایت فقیه بود، رحم نکردند و با غیر انسانی ترین شیوه ها او را وادار به اعترافات ننگینی کردند که هیچ ربطی به امنیت ملی ایران نداشت. در فرجام نیز سعید امامی، شاید برای رهایی از عذاب و شکنجه ای که توسط همرزمان سابقش اعمال می شد، مواد موی بر را سرکشید و یا به وی خوراندند و رعایت "واجب" های ولایت فقیه جان وی را نجات نداد.
آیت الله منتظری، آیت الله شریعتمداری، طباطبایی، صادق قطب زاده، ابوالحسن بنی صدر و اخیرا نیز میر حسین موسوی، کروبی، سید محمد خاتمی و بسیاری از سیاستمداران و علمای ایران از شر این رژیم در امان نمانده اند. وقتی وا بستگان و سرسپردگان ایران در سرزمین افغان ها، شهروندان افغان را تهدید می کنند و بغض و کینه خود را به نام ملت افغانستان ابراز می دارند، تصور کنید که شهروندان ایران و آواره گان افغان در آن کشور چه حالی دارند؟
اصطلاح "افاغنه" را که نخبگان سیاسی و رسانه های دارالخلافه و به باور شما "ام القرای اسلامی" تهران به کار می برند، یک مفهوم مجرد و صرفا" جمع معرب، افغان نیست. در اینجا یک شگرد دستوری در گفتمان دگر ستیزی ایرانی، مضمون و محتوای پر از تبعیض را در خود پنهان نموده است. این مفهوم، برخلاف حالت های جمع، ارامنه و یا اکراد، از محتوای اصلی اش تهی ساخته شده است و به مفهومی برای بیان و بازتاب تصویر، افغانها که گویا همه، قاچاقچی، قانون گریز، آدم کش و مدنیت ستیز، اند کاربرد یافته است. این کار برد سیاسی مفهوم و یا واژه "افاغنه" به مثابه مفهومی برای بیان دگرستیزی تنها از زراد خانه ملایان ایرانی برون نیامده است. شاه ایران در کتاب "مأموریت برای وطنم"، سال ها پیش زمانی که از سقوط اصفهان به دست افغانها بحث می کند، چنین می گوید، "یک مشت افاغنه دزد و قافله بند" ...، شاهپور بختیار، آخرین نخست وزیر در دوران شاه، زمانی که مردم ایران در میدان توپخانه علیه حکومت شاه شوریدند، در گفتگوی خبری خود می گفت که "اینها، (تظاهر کنندگان) یک مشت، افاغنه اند." "افاغنه" در فرهنگ سیاسی نژاد پرستان ایرانی، چه مذهبی و چه سکولار، هر روز بیشتر از روز دیگر، به مفهومی خاص برای نشانی گرفتن، کارگران آواره ی افغانستان مورد استفاده ابزاری قرار می گیرد. این مفهوم در دوران حکومت ولایت فقیه بیش از پیش، از یک سو به یک مفهوم که کاربرد سیستماتیک نژادپرستانه در دیسکورس های رسانه ای و سیاسی یافته است و از جانب دیگر به ابزاری برای بسیج افراد عقب مانده ایرانی به خصوص حزب اللهی ها و بسیجی ها علیه افغانها مبدل شده است. بی خود نیست و قتی که مقام های ایرانی چه رسانه ای و چه سیاسی، سخن از وابستگان افغانی خود می زنند از کلماتی مانند، "برادران افغانی" و یا "ملت مظلوم افغان" استفاده می کنند. از دید حاکمیت ایران، "برادران افغانی"، اقلیت ناچیزی از افغانهای مهاجر اند که با استفاده از احساسات مذهبی افغانها، صدها جوان افغان را، در شرایطی که کشور خود ما در آتش تجاوز کمونیستان می سوخت، به جبهه های جنگ ایران و عراق فرستادند و موجب نابودی آنها شدند. عده ای از این "برادران مظلوم افغانی" خود شان و یا اینکه خانواده های شان هنوز هم در ایران زندگی می کنند و از سهمیه شهدا و غیره، فرزندان شان وارد دانشگاه های ایران، در مواردی بدون امتحان کانکور، می شوند. برخی از این "برادران مظلوم افغانی" در حوزه های علمیه با حقوق و معاش و امتیازات معینی، یک نوع اشرافیت مهاجران را تشکیل می دهند و بدون شک منافع شان ایجاب می کند تا در همه شرایط در صحنه دفاع از نظام ایران حضور داشته باشند. جمعی از اعضای این اشرافیت مهاجران که به افغانستان برگشته اند، با به راه انداختن دستگاه ها و نهاد های رسانه ای و یا نهاد های سیاسی به تبلیغ و ترویج قرائت ها ی حاکم ایرانی از دین و فلسفه زندگی مشغول اند. اینان به این هم اکتفا نمیکنند، بلکه با استفاده از احساسات مردم و ضعف نهاد های ملی و امنیتی کشور، به تهدید و تکفیر شهروندا ن افغانستان می پردازند. بدینگونه شهروندان افغانستان در سرزمین خود شان، توسط اینها به "افاغنه" تقلیل می یابند.
در سه دهه مهاجرت در ایران، بیشترین تحقیر ها را مردم هزاره افغانستان دیده اند. در شرایطی که منسوبان به سایر ملیت های افغانستان با تغییر لهجه و یا سکوت، دست کم در خیابان های ایران از گزند تحقیر های روزمره، تا زمانیکه با ایرانیان وارد مراوده نمی شدند، در امان بودند، هزاره ها به دلیل سیمای شان، همواره در معرض توهین و تحقیر قرار داشتند. همه تلاش های "افغانستانی" کردن مهاجران هزاره افغانستان، سودی نداشت و اینان، همچنان از دید نژادپرستان ایرانی "افاغنه" ماندند.
دغدغه میهن دوستان افغانستان، با آنچه که نمایندگان افغانی الاصل ایران در افغانستان می خواهند، کاملا متفاوت است. اشرافیت به وطن برگشته مهاجران افغان از ایران، می خواهد تا وابستگی را عبای مذهبی بپوشاند؛ در حالیکه وطن دوستان کشور ما در پی دفاع از عدالت و آزادگی به کمک خرد می باشند. از این رو است که خواجه سرایان دلار های پترولی در غم سرا پرده ی ولی نعمت اند و میهن دوستان افغان، در غم زندگی فرزندان مهاجر و آواره ای خود. یکی از رعایت آن "واجب" به آب و نان می رسد ودیگری جانش را از دست می دهد.
آنجا که مسایل میهنی مطرح باشند، "واجب" میهن دوستان، عشق پرشور به افغانستان عزیز است. عاشقان این آب و خاک در همین خاک و برای آزادی همین خاک جانبازی می کنند. عشق وطن دوستان افغانستان به پکتیا، جلال آباد، بامیان، غزنه و قندهار و هری و بلخ، عشقی است جنون آور و از همین رو هم است که مهر دیگری به دل های اینان نمی شنید. شرط وطن دوستی، آزادگی است، بیزاری از مزدوری تهران، و بیزاری از سر سپرده گی به واشنگتن، لندن و اسلام آباد است. شرط وطن دوستی داشتن داغ تندیس های بودا و نسل کشی های یکاولنگ و باغستان های سوخته شمالی بر دل است. شرط وطن دوستی باور به آزادی همه ای انسان هاست؛ چه در کابل، چه در تهران و چه در بغداد. فرزندان راستین این کشور و این آب و خاک، غریب و آواره می شوند اما سر بر آستان دیگران نمیگذارند. به سخن واصف باختری،
روی او در صف مردان جهان گلگون باد!
هرکه بگذشته زخویش و بتو پرداخته است
شرط آزادگی و از خود گذشتگی این است که با رقص جسد های ورم کرده "افاغنه" و یا نوجوانان دلیر ایرانی در دارستان های اوین، تربت و مشهد آدم به وجد نیاید. به هر اندازه که آدم سرسپرده باشد، چگونه می تواند، از کنار جسد های سوخته "افاغنه" در یزد بگذرد و هموطنان خودش را تهدید به حساب پرسی کند؟ اگر هم "دانشی" را که آدم فرا گرفته است ، محدود شده باشد به مسایل مربوط به نیمه پائین بدن مردان و زنان، با آنهم، چگونه ممکن است حالش از شنیدن و دیدن افرادی که با جنون شهوت، با دیدن تن سپید جوانان دلیر در زنجیر و یا دختران باکره که بر آنها تجاوز می کنند، برهم نخورد؟ هر کسی که از منادیان نفرت و کین ترسی به دل راه دهد، نباید قدم به کوچه عاشقان بگذارد.
آزادگی همین است که از بی شمارانی که به خیابان های تهران می ریزند و فریاد "مرگ بر دیکتاتور" و "مرگ بر ولایت فقیه" را سر می دهند، با سربلندی و عزت دفاع شود.
فردای سپید که با دستان توانای آزادیخواهان کابل و تهران رقم خورد، برادری و خواهری، همدلی و همزبانی را برای این سرزمین ها به ارمغان خواهد آورد. در آن سپیده دم، نه جای برای عربده نژادپرستان این سو و نه هم نژادپرستان آن سو باقی خواهد ماند. انسان های رها شده از دام افسونگران تاریخ، بنیاد زندگی خود را، بر خرد و انسان دوستی بنا خواهند کرد و درآن فردا، دارها برچیده خواهند شد، دیوانگان تالان های مرگ آور بر خواهند افتاد و فتوای تجاوز نیز گفتمان بشری نخواهد بود. و قانون نیز، اجازه نخواهد داد تا انسان ها به دلیل دگر اندیشی و نه هم به هیچ دلیل دیگری بردار شوند. در آن فردای افسون زدایی انسان با خرد خود فکر خواهد کرد و به قیم و ولی وصی نیازی نخواهد داشت. اگر چه باید این نگرانی بر حق را با خود داشت که نجات بعضی ها از صغارت علاج ناپذیر شان دشوار خواهد بود.