طالبان، شناخت و جامعه
یعقوب ابراهیمی
متدولوژی شناخت و تعریف فرایند اجتماعی-تاریخی در افغانستان، یا لا اقل متدولوژی مسلط، بطور عمده ملهم از رویکرد های سیاسی و ایدیولوژیک نسبت به قضایا است. این روش از تعریف های ساده شروع تا معرفی پیچیده ترین فراورده های اجتماعی و فرهنگی چه در رسانه ها و چه در تاریخنویسی قابل درک اند. عدم توافق برای معرفی مفاهیم، ارزشها و فرایند ها در افغانستان کنونی به معنی ناسازگاری در متدولوژی علمی مطالعه نبوده، بلکه مبین وابستگی ها و فاصله های متفاوت تباری و ارزشی بسیاری نخبه گان نسبت به این مفاهیم میباشد.
ابهام و نزاع در شناخت و معرفی مقوله هایی چون طالب، هویت ملی، جهاد، کمونیسم، زبان ملی و غیره، گویای این نیست، که روش های متعدد مطالعه و شناخت پیرامون این مسایل وجود دارد، بلکه شواهد نشان داده است که این امر گویای فقدان مطالعه ی روشمند و ادامه رویکرد های تباری-ارزشی راجع به قضیه افغانستان است.
شناخت، معرفی و تحلیل گروه "طالب" به عنوان عمده ترین مبحث جاری در افغانستان، بیش از همه، دچار این ناروشمندی است. نتیجه این که در چنین وضعیتی، با این دشمن ناشناخته می جنگنند، با آن کنار می آیند، آن را تحلیل میکنند و بالاخره فرقه فرقه ضرب و تقسیم اش می کنند. اما وقتی راجع به هستی این دشمن موهوم پرسشی طرح میگردد، متولیان بعد از ده سال، تعریف آن را به "مردم شریف افغانستان" ارجاع میکنند.
بصورت عموم، اگر به مباحث جاری پیرامون شناخت و تعریف طالبان در افغانستان بپردازیم، چهار گفتمان مسلط در این زمینه در فضای سیاسی و رسانه یی حکمروایی دارد:
اول) گفتمان دولتی: در این گفتمان طالبان گروه های نا راضی و بیچاره ای هستند، که مورد بهره برداری شبکه های دهشت افکن بین المللی و استخبارات منطقه قرار گرفته اند.
دوم) گفتمان اپوزیسیون یا گروه های سیاسی بیرون از حاکمیت: در این گفتمان دیدگاه های متعدد، از حمایت های شئونیستی تا عدم صداقت جامعه جهانی؛ از نحوه کارکرد سازمانهای استخباراتی و کشور های منطقه تا بی کفایتی حاکمان افغانستان، به عنوان فاکتور های اصلی ظهور، ابقا و حمایت طالبان مطرح میباشند.
سوم) گفتمان مطبوعاتی "بیطرف": رسانه های افغانستان، به نسبت نبود شناخت مشخص و واقعگرایانه در محافل سیاسی از گروه طالبان، در مورد این مقوله، دچار سردرگمی و دستپاچه گی هستند. تروریست، گروه های شورشی، نیروهای مسلح مخالف دولت... القابی اند، که اکثر رسانه ها بطور پراکنده از آن کار میگیرند. در تحلیل هایی که در مطبوعات افغانستان ارایه میگردند، نزاع جاری، نزاع استخباراتی بوده و طالبان به عنوان بازیچه دست این سازمان ها بویژه سازمان استخباراتی پاکستان عمل میکنند.
چهار) گفتمان "حاد": در این گفتمان، همه آنچه در افغانستان جریان دارد، بازی مضحک، کودکانه و بالاخره توطئه ای بیش نمیباشد. امپریالیسم امریکا مقصر اصلی است، و با استفاده از هم پیمانهای منطقه یی اش طالبان را برای پیشبرد اهداف استراتیژیک و برنامه های امپریالیستی در افغانستان بوجود آورده و تشجیع کرده است.
این گفتمان ها زمانی طرح میگردند که طالبان خود، بصورت مکرر و در تمام سطوح، تحلیل های یاد شده را تکذیب کرده و خویشتن را "مبارزان راه آزادی" و "نیروهای ضد اشغال" عنوان کرده اند.
گذشته از درستی یا نادرستی تمام رویکرد های یاد شده، عاملی که در همه ی این گفتمان ها مفقود است، واقعیت اجتماعی و ریشه های جامعه شناختی گروهی است، که محصول مناسبات اجتماعی و تاریخی معین در یک جغرافیای سیاسی مشخص میباشد. در این گفتانها یک نیروی واقعی بنام طالب، در خلا، یا لااقل در یک خلا اجتماعی مطالعه میگردد.
سیر تاریخ بشر و فراز فرود های آن به ما آموخته است، که هر نیروی فزیکی در جوامع انسانی همواره به عنوان بازتاب سامان زندگی اجتماعی، مناسبات تولید، و ذهنیت های تاریخی برخاسته از فرهنگ حاکم، به عنوان نیروهای کنشگر در کنار هم بسیج میشوند. حضور یک نیروی فاعل -اگر انسانی باشد- در فقدان امکانات از پیش تعریف شده در متن مناسبات اجتماعی و نتیجتا در خلاء، واقعیت ندارد. بنا براین اگر چیزی بنام سرمایه گذاری های بیرونی برای تشجیع و بهره برداری از چنین نیرو ای صورت میگیرد، بدون توجه به امکانات از پیش موجود در متن جامعه نمیتواند واقعیت داشته باشد. خلاصه اینکه تولید یک گروه انسانی و با این گسترگی بگونه ی خلق الساعه و ربات وار ممکن نیست.
بنا بر این طرح یک فرضیه قابل انکشاف، در ارتباط به عینیت های اجتماعی مانند طالب، بطور مجرد و بدون توجه به مناسبات تولید، شیوه زندگی و بالاخره ذهنیت مسلط برخاسته از فرهنگ بومی، که این پدیده ها برایند عینی آن اند، راه بجایی نمیبرد. یا به سخن دیگر و همانطوریکه در جامعه شناسی معروف است؛ پیش فرض مطالعه فرایند های اجتماعی، مطالعه جامعه است.
یک رویکرد و چند الگو
آلوین تافلر اندیشمند معاصر امریکایی تاریخ اجتماعی ده هزار ساله انسان را در سه مرحله یا سه جامعه –پیشا صنعتی، صنعتی و پسا صنعتی- مطالعه کرده است.(1) این روش برای دستیابی به یک قاعده کلی و تعیین زمینه های مطالعه در یک جامعه ویژه، میتواند یکی از ساده ترین روش های موجود بشمار آید. بنا اشاره گذرا به الگو های سه گانه یاد شده برای شناخت موقعیت های اجتماعی و دریافت بازتابهای عینی آن میتواند زمینه ساز یک گفتمان قابل بحث و انکشاف گردد:
یک) جامعه پیشا صنعتی
به باور تافلر زندگی پیشا صنعتی زمانی آغاز گردید، که انسان در ده هزار سال قبل از امروز، نخستین دانه ها را برای حاصلگیری به زمین ریخت و با آن شیوه زندگی خویش را از کوچی گری به شکل ساکن تغییر داد. این مرحله تا شروع قرن هجدهم یا بطور مشخص تا سال 1712 که ماشین بخار اختراع شد، ادامه می یابد. در تمام این مدت، شیوه زندگی انسان به اشکال گوناگون تحت تاثیر مناسبات تولید زراعتی قرار دارد. در این مرحله انسان بطور کامل به طبیعت و عناصر آن مربوط و وابسته است. زمین به عنوان منبع اصلی اقتصاد، زندگی، فرهنگ، سیاست و شکلدهی خانواده و سایر واحد های اجتماعی مطرح است. گردش فصول و میزان باد و بارندگی تعیین کننده ی آهنگ زندگی، کار و عبادت بشمار میرود. زندگی در اطراف مزارع کوچک در دهکده های پراکنده و جدا از هم معنا یافته است. تفاوت زیادی بین تولید کننده و مصرف کننده وجود ندارد چون "بازار موثر"وجود ندارد. دهقان تنها برای زنده ماندن خانواده اش و خوشحال نگه داشتن ارباب تمام عمر روی زمین کار میکند.
چیزی بنام دولت های ملی و جغرافیای ثابت سیاسی و مهمتر از همه "بازار" به عنوان فاکتور اصلی و تعیین کننده مناسبات اجتماعی نوین بشر معنی نیافته است. جوامع به نسبت وابستگی به قبایل، گروه های مذهبی و بومی و همچنان خرده فرهنگ های محلی قابل شناخت اند. قلمرو پادشاهان با در نظر داشت درجه سرکوب، موقعیت های قدرت و رضائیت یا نا رضائیتی فئودالان و قدرتمداران بومی بطور دایم در میلان و بی ثباتی قرار دارد. در این مرحله تصامیم پیشوایان، بزرگان، زمینداران و ارزشهای تباری تعیین کننده سرنوشت انسان است.
متولیان این مرحله در مجموع آیینه داران الزامات فرهنگ های ایستا و تغییر ناپذیر و سرپرستان انحصاری ارزشها و مبانی سنتهای پرسش ناپذیر اجتماعی اند، که علاقه ندارند، زندگی فراتر از حیطه ی درک آنها سیر و حرکت کند. به همین دلیل ساختار های زندگی اجتماعی بی نهایت کوچک، ساده و منحصر به هنجار های محدود و محلی هستند. خلاصه اینکه، خصوصیت یک چنین جامعه ای ناهماهنگی، "پراکندگی" و "پرتاب شدگی" هم در ساختار و هم در مفاهیم است.
دو) جامعه صنعتی
در این جامعه، که از شروع قرن هجدهم گسترش سلطه آن آغاز گردید، انسان به هدف تولید بهتر، از طبیعت و زمین فاصله گرفت و بسوی کارخانه هایی هجوم آورد، که با چرخش ماشین و نه گردش فصول و قضای آسمانی حرکت میکنند. به ادامه آن نهاد های پراکنده اجتماعی بوسیله عملیه های کلان در سطح کشوری، در قالب های فراگیر بسوی تمرکز و هماهنگی جهت داده شد. تمرکز در قدرت و تولید، سبب بمیان آمدن "دولت ملی" و "بازار" شد. انسانها در نهاد هایی مانند، کارخانه ها، رسانه های گروهی، بانکها، احزاب سیاسی، سازمانهای اجتماعی، ارتش های مدرن و امثال آن باز-سازمان یافتند، که بوسیله افراد تازه بدوران رسیده "متخصصان=مدیران" اداره می گردید. ساختار های کوچک بومی به عنوان مولفه های قدرت فئودالی و شیوه تولید کشاورزی به حیث فاکتور تعیین کننده مناسبات اجتماعی ماقبل صنعتی بوسیله موج جدید، از عرصه اصلی رانده شدند.
اما نباید فراموش کرد که در نخستین مراحل صنعتی سازی، مناسبات فرسوده ی گذشته به سادگی جا خالی نکردند، بلکه در همه اشکال فرهنگی و نظامی برای ادامه ی بقا تا آخرین توان ایستاده گی نمودند.
جنگ های خونینی که در اروپا و امریکا راه افتاد، از جنگ داخلی ایالات متحده تا انقلاب فرانسه و انقلاب سوسیالیستی روسیه همه نشانگر آخرین ستیز ها میان دو شیوه ی زندگی اجتماعی –پیشا صنعتی و صنعتی- بودند. جنگ داخلی امریکا بساط پراکندگی قدرت را برچید و قدرت سیاسی را در سایه قانون اساسی واحد و در چارچوب نهاد "دولت ملی" وحدت بخشید. در اروپا نیز برای وارد شدن به زندگی صنعتی اشخاص فراوانی برای ابقای مناسبات کشاورزی در هیئت پادشاهان و روحانیون، آشکارا در مقابل مناسبات جدید ایستادگی کردند. سوسیالیست های روسی، تزار را به حیث آخرین بازمانده ی جامعه پیشا صنعتی روسیه نابود کردند، نه به حیث نماینده کدام طبقه یا قشر مشخص ایدیولوژیک. سوسیالیست های روسی نیز مانند امریکا و اروپای غربی در پی صنعتی سازی کشور شان بودند. مقصد تمام این ستیز ها، گذشته ازین که با چه شعار های سیاسی-تاریخی انجام یافتند، جابجایی شیوه تولید صنعتی به عوض مناسباتی بود، که دیگر توان پاسخگویی به زمان را نداشت. کشورهای پیروز در این جنگ چه "امپریالیست" و چه "سوسیالیست"، همه به تولید ماشینی پرداختند، همه دولت های مقتدر متمرکز و جغرافیای سیاسی مشخص بوجود آوردند. همه برای تولید به بازار و مواد خام نیاز داشتند و به همین دلیل به استعمار ملتهای دیگر پرداختند. حاصل کلام این که تمام این کشور ها اهداف یکسانی را با شعار های متفاوت سیاسی دنبال کردند. جهان به این شکل و با بسیار سختی وارد زندگی صنعتی شد و تمام تبعات زشت و نیک آن را تا امروز تحمل کرده است.
سه) جامعه پسا صنعتی
عصر پسا صنعتی به عنوان وضع مجامع یا "سنتز" مناسبات پیشا صنعتی و صنعتی، از منظر تاریخی در دهه پنجاه قرن بیستم نمودهایش را آشکار ساخت. مشخصه اصلی این جامعه برگشت به طبیعت، شکستن کلیت های هماهنگ شده صنعتی و نهایتا حرکت بسوی پراکندگی هم در ساختار و هم در مفاهیم است. اما با تفاوت اینکه روند برگشت به طبیعت و پراکنده گی در جامعه پسا صنعتی، برخلاف وضعیت کشاورزی بدوی، بر مبنا های علمی و پیشرفته ای استوار است، که بوسیله دانش، اطلاعات و تکنولوژی عصری هدایت میگردد.
تجدید ناپذیر بودن انرژی که جهان صنعتی بر آن اتکاء دارد، پایان این مرحله را محتوم ساخته است. انرژی فسیلی و هسته یی به عنوان متکای عصر صنعتی، احیا نشدنی هستند. به عبارت دیگر، زمانیکه نفت و گاز از معادن استخراج میگردند، دیگر هیچ نیرویی وجود ندارد تا آن را دوباره به زمین پمپ کند. همینطور انرژی هسته یی وایسته به عناصر کیمیایی، عین سرنوشت را دارا هستند. از جانب دیگر عملیه های مغلق مناسبات صنعتی نیز همیشه بگونه متضاد در برابر خود سیستم عمل کرده است. آلودگی محیط زیست، تولید سلاح های مخرب و بالاخره آسیبهای کشنده اشعه رادیوالکترونیک و غیره، همه موازی با گسترش مناسبات کار و تولید صنعتی عرض وجود کردند. تمام این فاکتور ها بیانگر آن است، که انسان برای یافتن انرژی قابل تجدید و شیوه کم خطر ناگذیر است. در عصر پسا صنعتی دوباره به انرژی "قابل تجدید" طبیعی رجوع میگردد، اما نه به شکل باستانی، بلکه با تغییر شکل این انرژی برای استفاده عصری. دانش، اطلاعات و روابطی که برای مهار وتغییر شکل انرژی طبیعی کمک میکند و همچنان دانشی که استفاده از انرژی جدید را ممکن میسازد در عصر پسا صنعتی از حیثیت مرکزی و حیاتی برخوردار میباشد.
تافلر از طرح الگوهای سه گانه خویش به این نتیجه میرسد، که قسمت اعظم جوامع انسانی، در حال حاضر، به مناسبات تولید صنعتی وابسته است، اما جهان به کلی صنعتی نشده است. به باور وی هر سه روش مطرح شده ی زندگی اجتماعی - پیشا صنعتی، صنعتی و پسا صنعتی- در جهان کنونی بطور همزمان حضور دارند. اما درجه تاثیر گذاری هر یک از مناسبات یاد شده، در کشور های مختلف فرق میکند. وضعیت طوریست؛ در حالیکه جوامع پیشرفته ی صنعتی در حال ورود به مرحله پسا صنعتی هستند، در بخشهای عقب مانده ی جهان، ستیز میان مناسبات صنعتی و ته مانده های دنیای باستان همچنان ادامه دارد.
مناسبات مسلط اجتماعی در افغانستان
از مباحث قبلی نتیجه این شد، که آهنگ زندگی پیشا صنعتی یا مناسبات تولید وابسته به زمین، در بخش اعظمی از جهان خاموش شده است. اما در قسمتهای عقب مانده دنیا، مناسبات کهن کشاورزی در مقابل فرایند صنعتی شدن همچنان به سختی در حال مقاومت و جان کندن میباشد. حالا اگر وضعیت در حال ستیز جهانی را به عنوان قاعده کلی، در افغانستان به بررسی بگیریم، برای تشخیص موقعیت، حرف زدن روی سه مبحث ضروری است:
یک) آماری را که وزارت زراعت ایالات متحده امریکا در سال 2008 اعلان کرده، نشاندهنده ی آن است، که هشتاد در صد جمعیت افغانستان درگیر زندگی کشاورزی میباشد و مجموع در آمد سالانه آنها تنها سی و یک در صد تولید ناخالص داخلی (GDP ) این کشور را تامین میکند. (2)
در حال حاضر آماری وجود ندارد، تا نشان دهد که چند در صد سکتور کشاورزی افغانستان ماشینی و هماهنگ شده است. اما حد اقل مشاهدات رسانه یی و شخصی نشان میدهند، که سکتور زراعت افغانستان (ممکن) از دست نخورده ترین و بومی ترین سکتور های زراعتی جهان باشد. گزارشی را که بانک جهانی از رشد 53 در صدی محصولات زراعتی افغانستان در سال 2010 نشر کرده است، عامل اصلی این انکشاف، بارندگی خوب و گسترده در طول سال عنوان شده است. (3)
خصوصیت جامعه ای که بر اساس مناسبات تولید کشاورزی یا پیشا صنعتی استوار است، برای ما از قبل روشن میباشد. در چنین جامعه گروه بندی ها و جمعیت های انسانی، بطور عموم بوسیله ارزشها، هنجار ها، گرایش ها و ظرفیت هایی شکل میگیرند، که هماهنگ و فراگیر نبوده بلکه در ساختار های پراکنده، محدود شده اند. یا به سخن دیگر؛ خاصیت چنین جامعه ای پراکنده گی میباشد، نه هماهنگی. این امر مبین حضور شاکله هایی کوچکی از گروهبندی های انسانی در اطراف دره ها و وادی های جدا افتاده از هم است، که خواستها و کارکرد های آنها از یک گروه تا گروه دیگر کمتر قابل درک هستند. به همین دلیل طبیعی است که ساختار های اجتماعی در افغانستان به استثنای بخشهایی از چند شهر بزرگ -میشود گفت در هشتاد درصد کشور- بیشتر با در نظر داشت نهاد هایی مانند قوم، ارزشهای دینی و موقعیت های جغرافیایی تعریف میشوند. پس؛ در چنین جامعه ای، سلطه سنتها، وابستگی های بومی، اخلاق و هنجار های کوچک محلی به عنوان بازتاب فرهنگی شیوه تولید پیشا صنعتی کاملا طبیعی میباشد. این مسایل تنها با فاصله گرفتن چند کیلو متری از مرکز چند شهر بزرگ به سادگی ملاحظه گردیده و شبح آن حتی در شهر ها و نهاد های کلان نیز قابل درک میباشد.
در حیات کشاورزی مدرن ناشده یا مدغم نشده افغانستان، درک درستی از کارکرد " نهاد دولت ملی" و "نهاد های مدنی" به عنوان عمده ترین نماد جوامع صنعتی نمیتواند وجود داشته باشد. ارزشهای مسلط و دیرینه زندگی کشاورزانه در این کشور، مناسبات اجتماعی را در قالب های کوچک محلی، مانند قوم، قریه، مذهب و غیره محدود ساخته است، که هر یک از مفاهیم یاد شده ساختار هایی موزائیکی از قدرت بومی را شکل داده اند، که به گونه تصاعدی تا سطوح کلان کشوری گسترش یافته است. در این جامعه شگفت آور نیست وقتی اشخاص به نسبت موقعیت شان در درون ساختار های کوچک محلی، میزان وفاداری و وابسته گی شان به ارزشهای مورد پسند گروهی به عنوان ممثلین قدرت جمعی تبارز و عمل میکنند. وضعیت های موروثی، مساحت املاک، موقعیت های مذهبی-قومی، طول عمر و جنس، شاخص های تعیین کننده ی جایگاه در درون این ساختارها هستند، که نمود آن در قالب های کلان کشوری بسیار به روشنی جلوه گر است. تا همین اکنون شاهد هستیم، که هویت های بومی نظر به وضعیت ها، حساسیت ها و موقعیت ها، در تولید و بازتولید کنش و واکنش گروهی، نسبت به هر فرایند تاریخی و اجتماعی دست باز و تاثیر گذار داشته اند.
نبود توافق روی مقوله هایی چون "هویت ملی" و "دولت ملی" و ناموفق ماندن پروژه احزاب سیاسی مدرن و ساختار های مدنی در افغانستان، حرفهای ساده یی نیستند، زیرا هویت ها و شناخت های قدرتمند، رمزآلود و پرسش ناپذیری که ریشه در مناسبات کهنه ی تولید دارند و نمیخواهند به سادگی رنگ ببازند، در مقابل آنها قرار دارند. این ساختار ها برای بقا به سختی مقاومت میکنند، چون میدانند هستی شان فقط میتواند در بومی بودگی معنا داشته باشد. حاصل کلام این که، به دلیل وضعیت مسلط، وقتی نهاد های صنعتی و مدرن در افغانستان نمیتوانند ساختار های باستانی را در خود حل کنند، ناگذیر، با قبول هویت کشاورزانه در گذشته اعلان هستی مینمایند. روشی که دولت کنونی افغانستان نیز زیر فشار مناسبات قدرتمند ماقبل صنعتی، در چند سال آخر در تلاش توسل به آن میباشد. همچنان اتکای احزاب سیاسی، مدیریت نهاد های کلان اجتماعی و عملیه های کشوری چون انتخابات، به ساختارهای قومی، مذهبی و تقسیم بندی های محلی، و بالاخره تقلیل شأن آنها در حد این ساختارها، نشانه های منطقی شکننده گی مناسبات صنعتی در برابر مناسبات محکم و گسترده پیشا صنعتی در افغانستان است.
دو) گرفتاری هشتاد درصد جمعیت افغانستان به زندگی کشاورزی، بیانگر آن است، که بیست درصد جمعیت این کشور، درگیر مناسبات غیر کشاورزی میباشند. از جانب دیگر مقوله هایی چون "دولت مرکزی"، بازار، رسانه های جمعی، جغرافیای واحد سیاسی و قانون مدون، فراورده های زندگی صنتعی هستند، که از موجودیت آنها در افغانستان، ولو بگونه ی محدود، ساختاری و بی رمق، نمیتوان چشم پوشی کرد. جلوه هایی از زندگی صنعتی در این نهاد ها و تنها در شهر ها قابل درک هستند، با آنکه از یک قرن بدین سو، این مناسبات در همان شهر های بزرگ بطور مداوم جا میخورند.
اما به هر صورت، طی یک قرن آخر نماد های زندگی صنعتی اینجا و آنجا در افغانستان وجود داشته است.
حد اقل تاریخ یکصد سال گذشته ی افغانستان به ما می آموزد، که این تاریخ، تاریخ تنازع برای انتخاب؛ یا تاریخ جنگ میان زندگی مسلط پیشا صنعتی و تلاش برای استقرار مناسبات صنعتی بوده است. منازعه یاد شده لا اقل سه بار در سطوح کلان و تعیین کننده در تاریخ معاصر ما مشاهده شده است:
در مرحله ی اول، امان الله خان به عنوان نخستین پادشاهی که با شعار استقرار مناسبات زندگی مدرن وارد معرکه شد، در یک جنگ نابرابر در مقابل مناسبات پیشا صنعتی و لشکر روستایی آن شکست خورد. حبیب الله کلکانی به حیث نماینده شیوه ی زندگی باستانی در افغانستان، نظامی را مستقر ساخت، که نه عجیب، بلکه برایند عینی مناسبات مسلط تولید در افغانستان آن زمان بود. زعامت حدود نیم قرن پس از سقوط امان الله در این کشور، ادامه ی همان شکل حاکمیتی بود که بوسیله ی حبیب الله کلکانی با براندازی امان الله خان جا افتاد. براندازی امان الله خان بوسیله حبیب الله کلکانی تنها سقوط دادن یک پادشاه نبود، بلکه در حقیقت براندازی شهر و ارزشهای نوپای شهری بوسیله ی روستا و براندازی تهداب های صنعتی سازی افغانستان بوسیله هنجار های رمز آلود باستانی بود، که سپس این روش به یک سنت نامیمون سیاسی در تاریخ معاصر افغانستان مبدل شد.
در مرحله ی دوم، کمونیست ها، برای ادامه ی روندی که از سال 1964 برای احیای پروژه ی صنعتی سازی افغانستان سرعت گرفته بود، عملا در برابر مناسبات کهن یا پیشا صنعتی اعلان جنگ کردند. آنها نیز با وجود توسل به سنگین ترین ماشین جنگی و سرکوب در برابر مناسبات پیشا صنعتی شکست خوردند. گروه های جهادی با وجود پراکنده گی در ساختار، از مناسبات اجتماعی ای نمایندگی میکردند، که ظرفیت بسیج اکثریت نیرو های انسانی این کشور را در خود نهفته بود. گروه های جهادی نمایندگان مناسبات کشاورزی در افغانستان بودند. بنا در جنگ میان آنها و کمونیست ها، یکبار دیگر تلاش برای تطبیق پروژه ی صنعتی سازی افغانستان شکست خورد. البته با حفظ این که، جنگ یاد شده، میان نماینده گان دو شیوه ی متضاد زندگی اجتماعی در افغانستان، زیر پوشش چه شعار های سیاسی، با چه ایدیولوژی ها و چه حمایت هایی انجام یافت.
در مرحله ی سوم، یعنی بعد از سال 2001 نیز تنازع برای انتخاب در افغانستان، برای بار سوم بطور برهنه در همه اشکال نظامی و غیر نظامی بازتاب یافته است، که تا امروز شاهد ادامه آن هستیم...
با در نظر داشت نکات فوق، به این نتیجه میرسیم که طی یک قرن اخیر، با توسل به هر دو شیوه معمول جهانی یعنی هم با الگو برداری از تجارب دنیای سرمایه داری و هم به طریق سوسیالستی برای صنعتی کردن افغانستان تلاش شده است. اما آنچه آشکار است، سلطه مداوم مناسبات کشاورزانه با وجود تلاش های مقطعی برای تغییر، همیشه استوار و با ذهنیت جامعه ی سنتی ما سازگار بوده است. آنچه ما در تاریخ سیاسی معاصر خویش به عنوان گسست تاریخی یاد میکنیم، دقیقا برای تعریف گسستهای پی هم در اجرای پروژه صنعتی سازی افغانستان صادق میباشد، نه برای تعریف ناکامی یا جا خوردن این بینش سیاسی یا آن ایدیولوژی آرمانی.
سه) با حضور نظامی و غیر نظامی جامعه جهانی در افغانستان، در کنار همه تبعات زشت و نیک آن، آخرین دست آوردهای دانش فن آوری و اطلاعات داخل این کشور گردید. حالا صرف نظر از چگونه گی استفاده از این امکانات، خواهی نخواهی یک قشر چشمگیری از جوانان شهری و نیمه روستایی، بر مبنای این امکانات؛ کار، فعالیت و حتی تحصیل میکنند و از همان طریق به شبکه ی جهانی تبادل اطلاعات و دانش وصل شده اند.
امکانات جدید نمود هایی از زندگی پسا صنعتی را ولو در مقیاس های بسیار کوچک و بی رمق در افغانستان بوجود آورده است.
طالبان؛ بازتاب جامعه ی ماقبل صنعتی
پیش از پرداختن به پرونده طالب، بهتر است تا ابتدا به چند مقوله و عملیه ای که ساختاری بنام طالب را معنا میبخشد، اشاره گردد. قواعد، هنجار ها و گرایشات اساسی که گروهی به نام طالب در چارچوب آن قابل تعریف است، میتوانند قرار ذیل ردیف شوند:
اعمال تئوری امارت یا امیر نشین اسلامی، از طریق تطبیق سیستم حاکمیت از بالا، یا توسل به عملیه ی دوجانبه انتصاب و بیعت (4)
تطبیق عدالت و شریعت دینی
توسل و اتکا به خشونت و دهشت، به حیث وسیله اصلی در همه ابعاد سیاسی و اجتماعی.
اعمال و ترویج معادلات کوچک بومی بر مسایل کلان کشوری. یا ترجیح گرایشات و ارزشهای پراکنده محلی نسبت به "قواعد هماهنگ" دولت ملی، بازار و سایر فرایند های زندگی صنعتی.
سلسله مراتب مبتنی بر موقعیت های مذهبی، پیوند های قومی، توانایی و مهارت جنگی.
اتکا به ساختار های پراکنده و ایستای سنتی و منابع نهفته در آن؛ مانند تکیه بر امکانات قومی و مذهبی و ظرفیت های مادی و معنوی آن.
موضوعات فوق، در حقیقت مبین آن "قاعد هایی" هستند، که در امارت پنج ساله ی طالبان بطور عینی وجود داشت و تا هنوز اصول اساسی ایشان را تشکیل میدهد. این ها همه، بیانگر مواردی هستند، که وجود شان در یک جامعه صنعتی نمیتواند واقعیت داشته باشد. مسایل متذکره تنها با قواعد کلی جوامع پیشا صنعتی قابل مقایسه هستند.
امارت و بیعت در برابر دولت مدرن ملی و عملیه انتخاب، در هنجار هایی ریشه دارند، که برای فرامانروایی بر ساختار های پراکنده اجتماعی در جوامع ماقبل صنعتی به آن توسل میگردد. سلسله مراتب مبتنی بر وفاداری های ارزشی و پیوند های بومی در برابر "تخصص" به معنی ترجیح هنجار های است، که جز در ساختار های کوچک باستانی در جهان صنعتی و هماهنگ شده قابلیت کارکردی ندارد. پافشاری به تطبیق (مطلق) عدالت دینی در مقابل حاکمیت قانون مدون به معنی بی باوری به فراورده های دنیای مدرن است. اتکا به ساختار ها و منابع پراکنده سنتی و محلی بعوض توسل به ساختار ها و منابع کلان مدرن مانند احزاب، سازمانهای اجتماعی و بازار، به معنی نپذیرفتن هماهنگی و هماهنگ سازی ساختار های بومی در نهاد های صنعتی است... با مشاهده این تناقصات، چه تعریفی بهتر از (نمایندگان زندگی پیشاصنعتی) برای طالبان میتوان ارائه کرد؟ به این اساس ساده انگارانه خواهد بود، اگر طالبان را گروهی تعریف کنیم که برای شریک شدن در قدرت و یافتن جای پایی در ساختار های "دولت مدرن" می جنگند، زمانیکه آنها عملا خودشان را در برابر مفاهیم جدید و برای ابقای مناسبات مشخص اجتماعی در افغانستان تعریف میکنند.
اگر ما، به شیوه ی کار و تولید، بافت تفکرات و عقاید، ارزشها و اخلاق بومی که سازنده ی خرده فرهنگ های محلی اند، به عنوان سازه های اصلی زندگی پیشا صنعتی در افغانستان روستایی نگاه کنیم، با کمتر مسئله ای مواجه میشویم، که در مخالفت با شعار ها و نورم های مطروحه طالبان قرار داشته باشند. تنها تخریشهایی که در برخی مناطق نسبت به مسئله طالب وجود دارد، موضوعات مربوط به تضاد های درون سیستمی یا به زبان ساده در تفاوتهای تباری و ارزشی موجود، در متن جامعه پیشا صنعتی افغانستان است. ورنه هنجارها و شعار هایی را که طالبان مطرح کرده اند، همان هایی اند که همواره در این سرزمین در مقابل مظاهر زندگی صنعتی و مدرن کارایی و عمومیت داشته اند.
مثلا گروه های جهادی در دهه هشتاد میلادی همان شعار و خواستهای "فراگیر و عمومی" را مطرح کرده بودند، که طالبان در دهه نود آن را علم نمود. هیچ تفاوتی بین این خواستها به دلیل عمومیت اجتماعی و ارتباط شان به مبنا های واحد اجتماعی، وجود ندارد. در حقیقت این گروه ها، مسایل و اصول ثابت و مشخصی را تنها در زمان های متفاوت مطرح کرده اند. تاریخ شاهد است، که گروه های جهادی دهه هشتاد میلادی، در موضع طالبان کنونی، هیچگاهی برای ادغام و کسب قدرت در ساختار دولت مرکزی و زندگی مدرن تمایل نداشتند. همچنان مشاهده شد که ظرفیت و ذهنیت اجتماعی "کشاورزانه"، گروه های یاد شده را صرف برای براندازی ساختار دولت و سایر شیرازه های زندگی صنعتی در آن زمان مسلح ساخته بود.
طالبان با ساز و برگ کنونی میتوانستند مدتها قبل از سال 1994 ظهور کنند. اما عواملی مانند حضور مداوم دستگاه دولت مرکزی در دهه های هفتاد و هشتاد میلادی و مداخله ی آن در امور و مناسبات اجتماعی حتی با ماشین سرکوب و از جانب دیگر حضور فعال گروه های جهادی در عرصه ی نمایندگی از روستا ها و در برابر دولت، شاید جایی برای ظهور خشمگینانه طالب به عنوان نیروی سومی باقی نگذاشته بود. اما بعد از سال 1992 و با فروپاشی کامل دستگاه دولت و شیرازه های زندگی صنعتی در شهرها، بوسیله گروه های قهار روستایی در پوشش "جهاد" و بالاخره در اثر تبعات بجا مانده از این تعامل، زمینه ظهور طالبان فراهم گردید.
بعد از فروپاشی رژیم کمونیستی، گروه های جهادی که به شهرها سرازیر شده بودند، ظاهرا مسحور مظاهر زندگی شهری شده و برای تقسیم آن دچار منازعات درون سیستمی جهاد گردیدند.
وقتی آنها نتوانستند هنجار ها و ارزشهای بومی را که به تعداد گروه هایشان پراکنده و با همدیگر ناسازگار بود، در قالب یک دولت ملی، تغییر شکل دهند، در پی تقلیل مفاهیم کلان کشوری به سطح درک ها و هنجار های پراکنده خویش پرداختند. اما مشاهده شد که درک آنها نیز از این مفاهیم، به تناسب پراکنده گی شان، زیاد با هم شبیه نبود. بنا در برهوتی از بلا تکلیفی و نزاع برای انتخاب گیر ماندند. اما به هر معنی، گروه های جهادی در دهه نود، از وضعیت "در برابر دولت" به وضعیت "بسوی دولت" تغییر موقعیت داده بودند. آنها به هر صورت بعد از حضور در شهر ها، برای به دست گرفتن (دولت مرکزی) به جان هم افتاده بودند، نه مانند دهه هشتاد برای براندازی آن. بنأ، در موجودیت چنین نزاعی، رابطه آنها با مبنا های اجتماعی شان دچار نوعی اصطکاک موقتی شد. این امر زمینه جابجایی نیروی فعال دیگری را که باید بدون کم و کاست و بطور ناب از هویت باستانی نمایندگی میکرد، در موقعیت قبلی تنظیم های جهادی فراهم ساخت. گروه جدید که بخشی از آن را نیروهای "ناراضی" جهادی و قسمت دیگرش را طلاب مدارس دینی تشکیل میداد، در پوشش طالبان عرض وجود کرده و با توسل به ملیتاریسم قهر الود، خواسته های ناب و آلوده ناشده ای را عنوان کرد، که حالا بوسیله گروه های جهادی در شهر ها به "شر و فساد" آلوده شده بود. گروه های جهادی که بعد از ظهور طالبان خود را در برابر آنها اغفال شده می پنداشتند، دوباره به مبنا های اجتماعی خویش عزیمت کردند. دیده شد که این گروه ها هنگام بازگشت شعار های کلان دوران نزاع سه چهار ساله را کنار گذاشته و در پوشش شعار های کوچک اولیه، که تامین کننده رابطه متقابل خونی و ارزشی آنها با مبنا های بومی بود، برگشتند و کمافی سابق جامعه بسویشان آغوش باز کرد.
در دهه نود، هیچ مخالفت و جنگی در برابر طالبان بر اساس اختلاف روی مسایل اساسی عقیدتی و ارزشی مشاهده نشد، زیرا آنچه طالبان مطرح کرده بودند، برای قسمت اعظم جامعه کاملا قابل درک و پذیرفتنی بود. بلکه، این طرح مسایل کوچک درون ساختاری از سوی طالبان بود، که سبب ایجاد مقاومت از سوی سایر جمعیت های قومی و مذهبی در مقابل آنها شد: جمعیت هایی که بار دیگر در قالب گروه های پیشین جهادی آرایش یافته بودند. به این اساس جنگ طالبان با گروه های جهادی، یک بار دیگر بیانگر نزاع درون سیستمی در جامعه پیشا صنعتی افغانستان است.
طالبان در دهه نود میلادی، اگر تناقصات "ریز ساختاری" را برجسته نمیساختند و بجای فشار برای تحمیل هنجار های خویش بر "خرده ارزشهای" دیگران، به سوی معنی بخشیدن تمام "خرده ارزشها" در قالب یک ساختار کلان سیاسی پیش میرفتند، با هیچ مقاومتی میتوانستند افغانستان را تصاحب کنند. اما در این صورت؛ سوال این جا است که آیا حرکت به سوی دولت شدن –با توسل به نورم های کلان و هماهنگ و بدون تکیه بر "ریزمفاهیم" بومی- که از عمده ترین جلوه های جامعه صنعتی است، با منطق طالبانیسم ممکن بود؟
طالبان بعد از یازده سپتمبر
با سقوط امارت طالبان بوسیله ی نیرو های امریکایی و ناتو، گروه های جهادی ای که در برابر آنها میجنگیدند، پا به پای امریکایی ها وارد شهر ها شده و در داخل ساختارهای دولتی جابجا شدند. به این اساس نیرو هایی که به نمایندگی از یک بخش روحیه حاکم روستایی، عملا در صحنه بودند، ولو بگونه حضوری و نه ذهنی، روند جدیدی را که آماج اولیه آن ساخت و ساز نهاد های صنعتی و خروج از وضعیت نا هماهنگ قبلی بود، پذیرا شدند. در این مرحله دولت فرو پاشیده مرکزی دوباره شکل گرفت و ساختار های مدنی اعلان هستی کردند. اما اینبار نیز کل فرایند صنعتی سازی افغانستان بگونه میکانیکی و در غیبت محرک های فراگیر فرهنگی رویدست گرفته شد. مفاهیم پیچیده مدرن و اعلان آنها با سخت افزار های پیچیده تر از آن، برای ذهنیت بکر و بومی افغانستان بسادگی قابل درک نبود. مناسبات مسلط اجتماعی (پیشا صنعتی) در این کشور هنوز از ظرفیت قدرتمند باز تولید واکنش برخوردار بودند. به همین دلیل جامعه ای که طی یک دهه گذشته تنازعات درون سیستمی بین طالبان و جهادی ها را تمویل کرده بود، یکباره آماده شد تا بخشی از ظرفیت خویش را متوجه دشمن اصلی ( روند صنعتی سازی) افغانستان نماید. به همین دلیل طالبان خسته و درمانده وقتی از غارهای تورابورا به مزارع سبز کوکنار برگشتند، جامعه آنها را ترد نکرد، بلکه برایشان سرباز داد، منابع اش را هدیه کرد و با قهر بومی آنها را مسلح ساخت. جولان روز افزون طالبان، از حضور قدرتمند یک گروه معلق و دست نشانده ی خارجی حرف نمی زند، بلکه بیانگر یک واقعیت اجتماعی در افغانستان است. شکننده گی دولت مرکزی افغانستان اساسا به معنی آشفتگی این نهاد در اثر مداخلات بیرونی نیست، بلکه این شکننده گی ناشی از خوب تطبیق نشدن تئوری دولت ملی در ذهنیت فرهنگی جامعه است. عقب نشینی اخیر دولت افغانستان و پشت پا زدن به بسا از شعار های دموکراتیکی که چند سال قبل اولویت این دولت محسوب میشد، به معنی قدرتمند بودن یک گروه مخالف فزیکی بنام طالب نیست، بلکه این مسئله نشانگر قدرتمند بودن مناسبات اجتماعی پیشاصنعتی در افغانستان و عقب نشینی فرایند صنعتی سازی این کشور بار دیگر در برابر آن است، که این موضوع میتواند برای افغانستان خیلی خطرناک باشد. این خطر زمانی تصویر وحشتناکی از خویش بجا میگذارد، که دیده میشود افغانستان هنوز ظرفیت بکر بازتولید فرقه های قومی و به دنبال آن امکانات جنگ درون سیستمی بین لایه های عقب مانده اجتماعی را داراست. عقب نشین دولت به حیث حایل در برابر این سیر قهقرایی، میتواند به معنی سرعت گرفتن بسوی گذشته، برای باز-رسیدن به یک نزاع دیگر داخلی تلقی گردد. یقینأ بازیگران اصلی این نزاع خسته کن نمایندگان شیوه زندگی پیشا صنعتی در افغانستان خواهند بود، که طالبان بخش عمده آن را تشکیل میدهد.
این نوشته ادامه دارد و رابطه ریشه های اجتماعی طالبان با فکتور های فرامرزی در نوشتار جداگانه ای مطرح خواهد شد.
آلوین تافلر، موج سوم، صص 21، 22
http://www.worldbank.org.af/WBSITE/EXTERNAL/COUNTRIES/SOUTHASIAEXT/AFGHANISTANEXTN/0,
,contentMDK:22575307~menuPK:50003484~pagePK:2865066~piPK:2865079~theSitePK:305985,00.html
اشاره به فصل "شورای اسلامی"، اصولنامه امارت طالبان، نشر سال 1998