برگرفته شده از روزنامه نخست
سفر نامه روح الله ارمان از ولایت کندز
" شهر کندز نه همان است که من دیدم پار "
پس از چند سال اقامت در پایتخت، سفر به زادگاه آبایی کردم. اما این بار سرزمین قطغن را با حال و هوای متفاوت از سال های گذشته دیدم. گرچه گرمای بالاتر از چهل درجه، گرد و خاک و آلودگی فضای شهر، ازدحام سرچوک، بندر امام صاحب، سینمای ناشر، لیسه شیرخان و چمن شهرداری را در گذشته نیز آشنا بودم، اما آنچه را بی سابقه یافتم؛ صد ها درد و رنجی است که به قول یکی از همشهریان کندزی ام، از برکت یک مجموعه ی نفع پرستان داخلی و خارجی، بلای جان افغان های ستمکش شده است.
ولایت کندز در ۳۰۰ کیلومتری شمال پایتخت موقعیت دارد. به روایت بزرگانم که از خانان خان آباد نیم قرن پیش به شمار می رفتند، کندز امروز یا کهندژ دیروز و قندوس پیش از اسلام، زمانی که تنها جنگلزاری در مسیر راه ابریشم بود، آن زمان ها ولسوالی خان آباد امروزی یا مرکز قطغن قدیم، در ۲۰ کیلومتری جنوب شرق مرکز کندز امروز، بزرگترین بازار غله و دانه و مهم ترین پایگاه بازرگانی در قلمرو دریای آمو و راه ابریشم به شمار می رفت.
در حال حاضر این ولایت دارای بیش از ۲۵۰ هزار هکتار زمین حاصلخیز و اراضی سرشار از دریا های آمو، کوکچه، شهروان، آقتاش و چهاردره بوده و مهمترین پیداوار این سرزمین را برنج، گندم، پنبه، خربوزه و قالین تشکیل می دهند. تشکیلات اداری ولایت کندز پس از حکومت نایب الحکومه شیرخان در دوران سلطنت نادرخان، به ولسوالی های امام صاحب، ارچی، چهاردره، خان آباد، علی آباد و قلعه ی ذال تقسیم شده و نفوس مجموعی آن براساس آمار ارائه شده از سوی اداره احصائیه ی این ولایت بیش از ۹۰۰ هزار تن در سال ۱۳۸۳ خورشیدی می باشد. گفته می شود، سر مطهر حضرت امام حسن (رض)در ولسوالی امام صاحب این ولایت موفون است و از همین رو همه ساله ده روز پس از جهنده بالای مزارشریف، مراسم جهنده بالای امام صاحب نیز با اشتراک هزاران مرد و زن برگزار می گردد.
حالا با گشت و گذار در شهر کوچک بیش و کم یک ملیونی کندز امروز، تصاویر تازه ی برعکس آن همه گذشته ها به چشم می خورد. از ازدحام بیش ازحد مردم و وسایط نقلیه ماشینی، حیوانی و دستکی گرفته تا دود و آواز دلخراش ریکشاه، تردد و التماس بیش ازحد محتاجان و گدایان، بی نظمی،بی نظافتی، قانون شکنی، تلاشی های پولیس و موانع در جاده ها و پیاده روها، رفت و آمد وسایط زرهی نیروهای خارجی با اعمال راه بندان، غیرفعال بودن شب هنگام شبکه های مخابراتی، حضور گسترده ی طالبان/هراس افگنان با فعالیت های تخریبی و تروریستی، اداره ی محلی آلوده به انواع فساد و بسا موارد دیگری که در آنسوی پرده های سیاست نادیده می مانند؛ در واقعیت ناامیدی و تلاش مردم برای تأمین اقتصاد و زنده ماندن را چندین برابر نموده و گیرمانده گان ناتوان در گرداب فقر و ناامنی، همواره می جویند که راه نجات به کدام سو و بحران پیش آمده به کجا می انجامد؟
شماری از باشنده گان مرکز و اطراف این ولایت همه روزه و بیشتر روز های بازار دوشنبه و پنجشنبه که از قدیم در این شهر مروج است، با عرضه ی محصولات تولیدی و کشاورزی خود در بازار مرکز شهر به داد و ستد پرداخته و امتعه ی مورد نیاز خود را به دست می آورند. شماری دیگری هم شامل مرد و زن و کودک، با جیب خالی، گردن پت و روزه دار از کنار دوکان ها و مغازه های لوکس شهر حسرت زده می گذرند و برای دریافت پول قرص نانی به هر رهگذر و دوکانداری دست دراز می کنند. اگرچه یک اداره سازمان ملل متحد چندی پیش آمار جمعیت فقیر افغانستان را نزدیک به ده ملیون تن اعلام کرده بود، اما آنچه در قطغن زمین دیروز و کندز امروز به نظر می رسد، تنها یک گروه اقلیتی از کارمندان بلند رتبه دولتی و غیردولتی و سرمایه داران در این شهر دیده می شوند که لا اقل از زندگی نسبتاً انسانی و مرفه برخوردار هستند و دیگران همانگونه که پیشتر گفته شد.
در نخستین لحظات ورود به خانه ی یکی از نزدیکان، از بس که گرمای هوا آزار دهنده بود، اعضای این خانواده پیش از همه پکه های بوریایی را برای ما تعارف کردند تا کمی عرق بدن را خشک کرده باشیم. پرسیدم چرا برق نیست؟ گفتند: ((ماره تیر از برق بیگانه ... خدا بوریا و الکین پدری ره از ما نگیره ...)) در حالی که بیش از هشت سال به اینسو به گفته ی مسوولان برق کندز، نزدیک به ۸۰ درصد شهریان این ولایت از برق وارداتی کشور همسایه تاجیکستان در بدل یک کیلووات دو افغانی بهره مند هستند؛ اما شماری از شهریان کندز مدعی اند که برق ۲۴ ساعته ی مطمئن را تا هنوز به خاطر ندارند.
سر صحبت را با رییس این خانواده گشودم. با آنکه مالک دست کم بیست جریب زمین حاصلخیز در روستای کوبه یی در ۱۵ کیلومتری شرق مرکز کندز می باشد، زمین و خانه ی روستایی را به دلیل فشار و تهدید و جمع آوری عُشر و ذکات اجباری از سوی طالبان محلی رها کرده و در مرکز شهر دو اتاق نشیمن را در یک حویلی مشترک با صاحب خانه ماهانه سه هزار افغانی به کرایه گرفته است. کار و بار ثابتی ندارد و از مجبوری برای نفقه ی خانواده به کار های روزمزدی و جلابی خربوزه در داخل شهر می پردازد. این مرد که ۱۴ سال تحصیل، خدمت سربازی و معلمی را نیز پشت سر گذرانده، با دل پُردرد می گفت: "تنها موجودیت خارجی ها دلیل جنگ نیست، حلقاتی در این جنگ و ناامنی دخیل اند که با یک برنامه ی از قبل طراحی شده روز به روز اوضاع را به نفع خود شکل می دهند "
وقتی درموردخارجی ها نظر وی را جویا شدم، آهی کشید و گفت: "وای از نظام سرمایه داری که این خارجی ها برای ما به ارمغان آورده و جُز به منافع خود به چیز دیگری نمی اندیشند و برعکس آنانی را که سنگ طبقه ی غریب و کارگر را به سینه می کوبیدند، به کُفر و کمونیزم بدنام کردند."
زمانی را به یاد دارم که سرزمین قطغن با داشتن اراضی مناسب کشاورزی و ذخایر غله کندوی افغانستان نامیده می شد؛ اما امروز چنان به بزرگ ترین بازار امتعه و اجناس هندی، پاکستانی، ایرانی و چینایی در شمالشرق کشور تبدیل شده که جای برنج باره و لوَنگی را سیله درجه دو و سه و جای اسب گادی و کراچی را ریکشاه و زرنج گرفته است.
از بس که حکایت های گادی سواری، پالیز رفتن و رسوم گذشته به یاد مانده از کودکی خود را به فرزندانم گفته بودم، در جریان همین چند روز اقامت در شهر کندز همه روزه فرزندانم اصرار می کردند که گادی سواری برویم؛ اما شهری که تا نزدیک به یک دهه پیش پُر از صد ها گادی و کراچی بود، حالا نشانه ی از اسب های آراسته با تانگ و تسمه و قمچین و قیزه و زنگ و پوپک گادی چوبی به چشم نمی خورد. مثل اینکه به فرزندانم دروغ گفته باشم.
با اشتیاق چندین برابر در آرزوی آن بودم که روزی به پالیز ها رفته و خربوزه ی دلخواه وطن را نوش جان کنم، اما بی خبر از آنکه گفتند: اگر مرگ می خواهی پالیز برو ... گفتم چرا؟ آهسته در گوشم گفتند: ((خربوزه خوری به آدم خوری رسیده ... شوق پالیزه از سرت بکن، هرچه می خواهی ده بازار فریمان اس...)) خوشبختانه که روز های اسد سال مانند همیشه جوش موسم انواع خربوزه در بازار کندز است؛ در هر دید و بازدید دوستان و نزدیکان در خانه و بازار به رسم کهن خربوزه نوش جان می کردیم.
در گذشته ها قطغن زمین را مُلک سرشار از غله و دانه و مردم این سرزمین را سرمست از نعمات خدادادی و شکم سیر می نامیدند، مردم از گدایی ننگ می کردند، به فقیران و مسافران در مساجد غذا می بردند؛ اما امروز ننگ به گدا نمانده و سخا به اغنیا، مثل اینکه رسم و رواج های پسندیده، همه گی به رسوم ناپسند و شِکم سیری به گرسنگی مبدل شده و از سوی هم افزایش فساد و بدبختی بار دوش مردم بیچاره و بی دفاع شده است.
شماری از جمعیت فقیر و زراعت پیشه ی کندز معتقد بر آن هستند که بلا و بیماری از اثر ظلم، ناامنی، قحطی و بیکاری پدید می آید و این همه بلا و مرض را، از سه دهه بیشتر به اینسو متحمل شده اند.
با دو تن از دوستان و همکاران مسلکی پیشینه ام در کنار جاده ی (ولایت) هنگامی که از جاده عبور می کردم، برخوردم. ازین که مدت زیادی از یکدیگر احوالی نداشتیم، با کمال صمیمیت همدیگر را در آغوش فشرده و دقایقی را زیر سایه ی درختی ایستاده و جویای احوال یکدیگر شدیم. در خلال این لحظات شکوه و بیم از اوضاع و بحران بود. به قول یکی از این دوستانم فرهنگ مبتذل خشونت، انواع فساد و فقر آفرینی از چندین سال به اینسو، از بیرون وارد این کشور شده و به طور سیستماتیک جامعه را به گروگان گرفته است. یعنی اوضاع کنونی همان است که پنج تا هشت سال پیش از سوی حلقات ویژه ی داخلی و خارجی طراحی شده بود. وی به چشم دید یک هموطن خود، از حضور و رفت و آمد افراد مسلح طالب در داخل پایگاه نظامی نیروهای آیساف (پی آر تی) در مرکز این ولایت اشاره کرد و گفت که عجیب تر از آن افراد و فرماندهان طالبان را به چشم سر دیده اند که آزادانه در سر چوک قدم می زنند و مسوولان محلی از چهارسو با نیروهای امنیتی و موانع ریگی و کانکریتی در یک محوطه ی مرکزی شهر خود را قلا بند کرده و تنها مسوول تأمین امنیت خود هستند.
این وضعیت به تناسب پنج سال پیش، کاملاً متفاوت است. در انتخابات پارلمانی دور نخست که خودم در این شهر زندگی می کردم، تابلو ها و پوستر های نامزدان انتخابات پارلمانی در در و دیوار شهر، سخنرانی های نامزدان در سرچوک و چمن و تالار، برنامه های آگاهی دهی مسوولان برگزاری انتخابات و تبصره های مردم در باره نامزدان، همه و همه بر رنگ و بوی پیشرفت و دموکراسی تجلی داشت؛ اما حالا خبری از آن همه پیکار های انتخاباتی و پلو و چلو ها وجود ندارد و نامزدان انتخاباتی این ولایت که شمار شان به صد ها تن می رسد، تنها به نصب چند پوستر تبلیغاتی به روی دیوار ها اکتفا کرده اند. یک تن از این نامزدان که در انتخابات دور نخست نیز خود را نامزد کرده بود، از دوران مبارزات انتخاباتی پنج سال پیش چنان به خوبی یاد می کرد که به گفته ی خودش در دوردست ترین روستا های این ولایت از نزدیک با مردم کمپاین کرده بود، اما اکنون که نزدیک به پایان مبارزات و برگزاری انتخابات است؛ از بیم ترور و انفجار از سوی مخالفان مسلح تا پنج کیلومتری بیرون از شهر کمپاین کرده نتوانسته است.
در دومین روز مبارک رمضان که هنوز هفته یی از اقامت ما در این شهر نگذشته بود، اطلاع یافتم که شب گذشته ی آن روز طالبان مسلح، ملا امام مسجد منطقه خادم قلعه ی ولسوالی امام صاحب را هنگام ادای نماز تراویح با ضرب گلوله به قتل رسانده و دو تن از نماز گذاران را زخمی کرده اند فردای آن روز طالبان محلی در روستای ملاقُلی ولسوالی ارچی، یک دختر و یک پسر جوان را به اتهام ارتباط نامشروع سنگسار نمودند. یعنی هیچ روزی خالی از خبر ترور، انفجار، انتحار، خونریزی و آدم کشی در این ولایت نبود.
یکی از دوستان صمیمی و مسلکی ام که با یک رادیوی بین المللی کار می کند، با آنکه در این مدت ارتباط انترنتی با هم داشتیم، اما در این دیدار نزدیک در حالی که به تار تار موهای سفید سر و ریش همدیگر افسوس می کردیم؛ شکوه از کار مسلکی اش می کرد. او نه تنها یک خبرنگار، بلکه یک شاعر و نویسنده نیز است. این دوست من می گوید که به دلیل ادامه ی کار خبرنگاری در این اواخر بارها از سوی مخالفان مسلح دولت و زورمندان محلی تهدید به مرگ شده و از سوی مسوولان امنیتی ولایت هم مورد لت و کوب و تحقیر قرار گرفته است. از کار و زندگی احساس خسته گی و ناامیدی می کرد و می گفت که زندگی آرام در کجا و چگونه ممکن است تا با خانواده ی خود به آنجا برود.
بدبیاری ها و بدبختی های مردم بلاکشیده ی افغانستان، تنها به شمه ی از خاطره های این سفر خلاصه نمی شود؛ از کتیبه ها و چکامه های قلم به دستان وقت گرفته، تا ورق ورق روزنامه و ماهنامه و سرخط رسانه ها جهان امروز، پُر از خبر و خاطره های خوب و زشت هر انسان این وطن جنگ زده و پسمانده است. دلم گواهی می دهد که با گذشت چهل سال عمر رفته بربادم، شاید این آخرین سفرم به دیار بابا و آرامگاه پدرم باشد؛ از همین رو سفرنامه را بهانه کرده، چند حرف و کلمه ی بی سروپا را باهم پیوند داده و به دفترچه ی حالِ دل اضافه کردم. آنچه نصیب عمر باقی مانده ی ماست، قلم زن می داند و کارش.