جستاری در بارهٔ زندگی و اندیشه های کارل مارکس! 1828– 1883 — بخش ۸

« » سه حقیقتی که تمام ادیان و ایدئولوژی ها در آن مشترکند: حق با ماست ؛ بقیه در اشتباهند ؛ ما بهتر از همه هستیم۰نظام های خودکامه و توتالیتر فارغ از این که چپ باشند یا راست باور هایشان را حقیقت محض ؛ حقیقت مطلق دانسته و ایدئولوژی خودشان را محک و معیار حقیقت می دانند۰تومسکی رهبر اتحادیه های کارگری شوروی در دورهٔ لنین چنین می نگارد:

« در نظام شوروی احزاب متعددی می توانند وجود داشته باشند۰مشروط بر این که یکی حکومت کند و بقیه در زندان باشند۰» از دل چنین تفکر بیمارگونه و استبدادی هرگز آزادی ؛ عدالت اجتماعی ؛ ‌پلورالیسم یا کثرت گرایی ؛ حقوق بشر ؛ بیرون نخواهد آمد که نیامد و همین نگاه توتالیتاریستی و تمامیت خواه یکی از مهم‌ترین عوامل عمدهٔ فروپاشی نظام سوسیالیستی شوروی گردید۰بر گردیم به جناب کارل مارکس و در این جستار قصد دارم در بارهٔ هنرهای دیگر او یعنی نمایشنامه ها و اشعاراش بپردازم۰مارکس جوان آنچنان عطش دانستن داشت که می خواست تمام رشتهٔ های علمی و ادبی را بخواند و بداند و حتا در بارهٔ آنها بنویسد؛ اما بالاخره انسان مجبور است دست به گزینش بزند؛زیرا ناممکن است که یک انسان با عمری کوتاهی که دارد بتواند در تمام‌ امور موفق گردد و خبره شود۰جناب مارکس در عین حال که شب و روز برای رسیدن به منظور اصلی خود یعنی درک«اصول ثابت قوانین ماوراء الطبیعه »به مطالعهٔ کتابهای مختلف مشغول بود و یاد داشت های بسیطی برای آینده تهیه می کرد؛دلبستکی و اشتیاق خود را نسبت به هنر و ادب فراموش نکرده بود؛بلکه با جدیت تمام به نگارشهای ادبی و هنری خود ادامه می داد۰و در آخر ترم اول خود در دانشگاه برلین چندین نمایش نامه بر پایهٔ فلسفهٔ ایدهآلیسم که خودش آنها را «بی مصرف» خواند؛ نوشت که از آنها به نام «مهمان» و دیگری به نام « عقرب و فیلکس» و هردو نمایشنامه خنده دار بودند۰نمایشنامهٔ دیگری به نام« اولانم » که نامیشنامهٔ تراژیک بود و به صورت نظم ولی بدون توجه به قافیه نوشته شده بود۰رویهمرفته کارهای ادبی مارکس؛چنانکه خود او می گفت «بی مصرف»بودند۰مارکس خود اقرار داشت که نمایشنامهٔ «عقرب و فلیکس»نمی توانست در تماشاچیان موجب خندهٔ طبیعی گردد۰شاید به استثنای بعضی از اشعار دیگر ساخته های ادبی او ناچیز و نارسا هستند۰و نمایشنامهٔ اولانم هم از لحاظ یک حکایت غمناک بی تأثیر بود۰وقتی مارکس این دو نمایشنامه را برای پدرش فرستاد و در نامهٔ که همراه بود نوشت :« هیچ کدام از این دو نمایشنامه مهیج و الهام بخش نیستند— اما وقتی به سرودن شعر دست می برم؛شعر سرودن مانند یکی از کاخ های افسانه ای در مقابل چشمانم می درخشد۰و درخشش سایر نقشه های ادبی مرا در تاریکی فرو می برد۰سرودن شعر؛بهشت من و همراز من گردیده است»پایهٔ اشعار مارکس بر روی عشق او به نامزدش ژنی گذارده شده بود و به گفتهٔ خودش« سرودن این اشعار مرا در عالم بسیار دوری می برد که در آنجا کلیه آنچه حقیقی است محو می شود»شعر های که مارکس تا اوایل نوامبر 1836 سروده بود شامل سه دفتر قطور و حجیم بود۰مارکس به دو تای از آن دفترها عنوان« کتاب عشق » داد و کتاب سوم را «کتاب تصنیف ها»نام نهاد۰وقتی در سال 1926 به چاپ رسید بالغ بر ۲۶۲برگ شد که روی هم مجموعه ای بود از اشعار و تصنیف های مختلف که سی و پنج قطعه از آنها عنوان «تقدیم به ژنی»را دارند و تعداد دیگری از این اشعار در تحت عناوین بسیار عاشقانه ای از قبیل »آهنگ برای ستارگان» و یا «آرمان و آرزو» و یا «پسر یک ملاح در دریا»و غیره سروده شده اند۰اینک نمونهٔ از اشعار عاشقانهٔ جناب مارکس به عشق اش ژنی خانم: « یک چیز دیگر ؛ای کودک من؛بایستی به تو بگویم/ با شادی صدای آخرین آهنگ من به سوی راین بلند میشود/ زیرا آخرین امواج سیمین موج می زنند/ تا در جان ژنی روح بیابد/ از روی سنگها و از بالای برج‌ها می گذرند/ و از لای سیلها و بارش‌های باران/ ساعت ها زندگی پی در پی می گذرند/ تا این که در آخر به تو بپیوندند » در شعر دیگر چنین فریاد سر می دهد « با رشادت در لباس شوق و شتاب پیچیده / قلب با افتخار می طپد/ تا فارغ از هر سختی و فشار / گذران با قدمهای ثابت از محیط نامحدود گذران/ آسوده از غمها در مقابل روی تو/ از درخت زندگانی رؤیاها می رویند» مارکس به مجموعهٔ اشعار خود عنوان « به معشوقهٔ عزیزم ؛ژنی فن وستفالن که همیشه او را دوست خواهم داشت» داد و در دسامبر سال 1836 آنها را به شهر تری ار فرستاد۰و شب تولد حضرت مسیح که ژنی مانند هر سال به منزل خانوادهٔ مارکس رفت؛ دفتر اشعار مارکس به ژنی داده شد۰ ژنی در همانجا در حالی که از غصه و غم و هم از شادی اشک از چشم هایش جاری شده بودند؛آنها را برای همه خواند۰همان گونه که تذکر رفت مارکس به شدت به ادبیات و شعر علاقه مند بود تا آنجا که به جمع آوری آهنگ های محلی کشورهای مختلف ؛ اسپانیایی؛ یونانی؛استونی ؛آلبانی و همچنین آلمانی به گویش های دهاتی پرداخت و مجموعهٔ را که ترتیب داد برای «معشوقهٔ شیرین من ژنی جان» نام نهاد و فرستاد۰در روی این مجموعه یک بند شعر از یک «آهنگ قدیمی» نوشته شده بود: « هرگز ترا فراموش نکرده ام / همیشه در فکر تو بوده ام / تو همواره در قلب منی / در قلب من ؛ در قلب من / مانند یک گل سرخی که به شاخه متصل باشد »ژنی اشعار و آهنگ های را که مارکس برایش سروده بود تا پایان عمر نگاه داشت۰این سرودها برای همیشه بزرگ‌ترین نشانهٔ عشق بین آنها باقی ماند۰بنا به گفتهٔ « لورا » دختر مارکس: « پدرم به اشعار خودش با بی اعتنائی و عدم احترام نگاه می کرد و هر وقت در فامیل نامی از آنها برده می‌شد؛پدرم می خندید و می گفت: اینها همه تراوشهای بچگانه بودند»نباید جناب مارکس چنین فکر می نمود؛ چون بیان عواطف و احساسات بخشی بسیار مهم هر انسان است و عاشق شدن و ابراز محبت کردن نسبت به کسی که دوستش داریم یک نقطهٔ مثبت است که از گفتنش نباید شرمسار بود۰به ویژه اگر عشق و دوست داشتن صادقانه باشد که عشق مارکس به همسرش ژنی و همینطور عشق ژنی به مارکس بسیار صادقانه بودند۰پدر مارکس معتقد بود:« اگر کارل می خواهد یک نویسنده بشود بایستی در درجهٔ نخست در بارهٔ فلسفه و یا در بارهٔ قوانین و حقوق و یا هر دو بنویسد و سرودن اشعار را در درجهٔ دوم قرار بدهد» سپس پدر مارکس اضافه می نماید:«سرودن اشعار به کسی ضرر نمی رساند؛در صورتی که جدی نباشد؛ و فقط به منظور ساختن آهنگ باشد۰و اگر او به نوشتن رمان و نول هم بپردازد آنهم بد نیست۰زیرا ممکن است این نوع نوشته ها باعث شهرت نام او بشوند و بدین وسیله او موفق به کسب یک کرسی تدریس و یا یک شغل دیگری که دائمی و آبرومند باشد بشود» اما در حقیقت علت اصلی نگرانی پدر مارکس در بارهٔ پسرش عدم ثبات او در تعقیب یک رشتهٔ معین و مشخص بود» پدر مارکس مانند هر پدر دیگری آرزو داشت که پسرش یک شغل درست حسابی با در آمد خوب تا یک زندگی آرام و نسبتأ مرفهٔ را داشته باشد۰اما پدر مارکس به خواب هم نمی دید که این مارکس جوان و این پسر سرکش و بسیار با هوش او در آیندهٔ نچندان دور مشهور ترین شخصیت در سطح جهان خواهد شد و خواب خفتگان خفته را آشفته خواهد ساخت و نیمی از کشورها و جمعیت زمین پیرو افکارش خواهند گشت و نامش جاودانه خواهد ماند۰( می گویند روزی پیرزنی در دامنه ی کوهی بر سر گور پسرش داشت زار زار می گریست و در این حال کنفوسیوس حکیم با شاگردانش از آنجا می گذشت؛ وقتی چشمش به آن پیرزن افتاد نزدش رفت و از او پرسید چرا گریان می کنی؟ پیر زن گفت: گرگ چند روز پیش شوهرم را و اکنون پسرم را کشته است؛ استاد پرسید ؛ پس چرا اینجا را ترک نمی کنی و به شهر نمی روی تا از دست گرگان هم در امان باشید؟ پیر زن گفت؛ می گویند که در شهر حاکم ستمگر و ظالم و نا عادل حکم می راند۰کنفوسیوس رو به شاگردانش نمود و گفت: ببینید دوستان؛ حکومت ظالم و مستبد و نا عادل از گرگان نفرت انگیز تر و خطرناکتر هست۰برای به وجود آمدن ظلم و نظام ستمگر فقط وجود ستمگر کافی نیست؛ باید ستم پزیری و سکوت که نوع دیگری از ستم پزیری است نیز وجود داشته باشد۰)

اخبار روز

30 سرطان 1403

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها