جستاری در بارهٔ زندگی و اندیشه های کارل مارکس— 1818 — 1883 — بخش ۳۸ 

( روزا لوگزامبورگ : حقیقت جنبه های بسیار دارد۰دستخوش تغییر است؛ به سختی می توان آن را به دست آورد و هیچ گاه نمی توان کل آن را در اختیار گرفت ۰ و یا به گفتهٔ آلبر کامو : کسی که معتقد است به کل حقیقت دست یافته است به این نتیجه می رسد که همه را باید کشت » و یا اگر نتوان همه را از لحاظ فیزیکی کشت باید به بردگان فکری و سر سپرده تبدیل نمود

۰در این بخش نخست به نقد و سنجشگری پرداخته میشود و بسیار کوتاه نشان داده خواهد شد که نقد و نقد پذیری پایه ‌و اساس اندیشهٔ روشنگری ؛ دموکراسی ؛ جهان مدرن و مدرنیته است ؛ و در ادامه به زندگی جناب مارکس و خانواده اش می پردازم۰تنها در پرتو نقد آزاد است که می توان سره را از ناسره تفکیک نمود و اندیشه را صیقل داد۰بدون سنجشگری و سبک و سنگین کردن هیچ فکر و اندیشهٔ را نباید پذیرفت۰شوربختانه نقد به معنا و مفهوم مدرن آن هیچ وقت در کشور ما و در سایر کشورهای اسلامی وجود نداشته است؛ زیرا نقد مدرن خود یک فرهنگ است که محصول جهان جدید می باشد۰در فرهنگ سنتی ما نقد را توهین می داند؛ مثلن اگر مذهب و سنت و باورهای حاکم بر جامعه را مورد ارزیابی قرار دهیم ؛ سنت گرایان و مذهبی های فسیل شده ما را متهم به توهین نمودن به ارزش‌ها و باورهایشان می نمایند۰بنابر این نباید از این بر چسب زدنها و اتهامات هراسید؛ و اگر می خواهیم که اصلاحات و تغییرات بنیادی در جامعه ایجاد گردد باید دست به نقد همه جانبه زد و همه چیز را به محک نقد کشید و با تیغ بران اندیشهٔ نقاد مورد پرسش و ارزیابی قرار داد۰همچنین باید گفت که مخالفت با دیدگاه هاو نظریات یک متفکر نه از مقام معنوی او می کاهد و نه به اشاعهٔ افکارش گزند می رساند۰چه هر متفکر و منتقدی پیش از هر چیز ؛ ملتزم به حقیقت است و منتقد اگر دید که متفکر در مورد یا مواردی از راه حقیقت منحرف شده یا تمام حقیقت را نگفته ؛ موظف است که بی مجامله دریافت خود را بگوید و چون به گفتهٔ بزرگمهر حکیم « همه چیز را همگان دانند ؛ ولی همگان هنوز زاده نشده اند» بر اثر مجموع این گفته ها؛ بشر به حقیقت نزدیکتر می شود ؛ زیرا طبق همین گفتهٔ پر ارزش ؛ محال است که کل حقیقت بر یک نفر حتا یک گروه ؛ هر چند بزرگ باشد؛ آشکار گردد۰ارسطو در مخالفت با استادش افلاطون گفته است« من استادم افلاطون را دوست می دارم ولی حقیقت را بیشتر » سوفسطاییان همهٔ فیلسوفان را دست انداختند۰ا‌پیکوریان به مخالفت با فلسفهٔ رواقی بر خاستند و ایمانیان ؛ مذاهب ؛ ادیان؛ عرفان و عارفان و صوفیان و خرد ستیزان بر عقل تاختند؛ و سر انجام در قرن ما متفکری از پایان تاریخ سخن گفت۰اما در همهٔ این موارد نه از قدر افلاطون کاسته شد؛ نه اعتبار فیلسوفان نقصان یافت ؛ نه از شمار فیلسوفان رواقی کم شد؛ نه عقل و خرد از جهان رخت بربست؛ و نه تاریخ به پایان رسید۰هگل مورد حملهٔ کی یر کگور ؛ شوپنهاور ؛ مارکس ؛ راسل؛ پوپر ‌و دیگران قرار گرفت؛ ولی همچنان در جهان اندیشه و دانشگاه ها حضور دارد۰در مورد کارل مارکس نیز چنین است۰مخالفت با بعضی از افکار مارکس نه تنها از قدر و ارزش او نکاسته و نمی کاهد؛ بلکه بر عکس ؛ ثابت می کند که دست کم بخشی از فلسفهٔ او هنوز زنده است۰اگر در مورد متفکر و یا فیلسوفی هیچ نقدی صورت نمی گیرد و هیچ سخنی گفته نمی شود؛ یعنی آن متفکر مرده است۰می ماند اندیشة فیلسوف و متفکر که مسلمأ اهمیتش از شخص او بیشتر است۰باید با اطمینان گفت که نقد هر اندیشه — که مخالفت نیز جزئی از آن است ‌‌— به رونق و‌ گسترش آن کمک می کند۰سکوت در برابر اندیشه نشان بی ارزش بودن آن است۰و تمجید یکپارچه از آن بدان معنی است که بر اثر فاجعه ای شوم ؛ تفکر از پیشرفت و‌ پرواز بازمانده و واقعأ تاریخ ؛ به طور موقت یا دائم به تعطیل کشیده شده است۰دیگر آنکه بشر در هر مقام و مرتبه که باشد؛ از خطا و اشتباه مصون نیست و منتقدان و‌مخالفان موظف اند که این خطاها را آشکار کنند۰باید در قرن بیست و یکم حساب فیلسوفان را قطعأ از مدعیان پیامبری جدا کرد۰وانگهی مارکس در زمینه های گوناگون ‌؛ مختلف و متنوع معرفت بشری از فلسفهٔ اقتصاد و تاریخ و سیاست و « زیر و رو کردن زندگی بشر» با قاطعیت اظهار نظر نموده و بنابر این احتمال اشتباه او را افزایش می دهد۰گفتیم اعتبار حقیقت از هر فلسفهٔ بیشتر است و نیز هر اندیشه در بر خورد با نقد و مخالفت شفافتر و کاملتر می گردد۰پس مخالفان نقد خواسته و ناخواسته نه تنها مخالف حقیقت که مخالف کامل شدن اندیشه مورد علاقه خود نیز هستند۰می گویند که مخالفت با فلان اندیشه در دل باورمندانش ایجاد تردید و شک می کند۰ باید در پاسخ گفت انسانی که حداقل یکبار در زندگی فکری خودش دچار شک ‌دکارتی نمی شود و همه باورها و عقاید و ارزش‌هایش را ارزیابی مجدد نمی کند؛ آن فکر و باور سترون و عقیم خواهد ماند؛ و آن شخص مبتلا به تنگ نظری؛ جزم اندیشی و تعصب خواهد شد۰پس دیگر از چه می هراسید؟ می ترسید که نقد اندیشه ؛ منجر به نابودی اش شود؟ اندیشه ای که در برخورد با نقد و مخالفت نابود شود؛ همان بهتر که نابود شود۰درختی که در برابر یک باد بر زمین افتد؛ درخت پوکی است۰منتظر میوه اش نباشیم۰درخت کهنی که در برابر بادها و توفان‌ها مقاومت کرده است؛ بیشتر ثمر می دهد۰آهن در کوره آبداده می شود ولی اگر در گوشهٔ باغ افتد می پوسد۰و چه بهتر ! ضعف ها اگر زدودنی است زدوده شود؛ و اگر اصلاح شدنی است اصلاح گردد۰پس ؛ آنکه به صحت و استواری اندیشه و سخن خود اعتماد دارد از نقد و مخالفت باکی ندارد۰ترس از مخالفت نشانهٔ سستی و بی مایگی کلام است۰( ولتر: « می دانم که با من مخالفی اما جانم را می دهم که تو حرفت را بزنی۰») این سخن البته نشانهٔ کرامت و آزاد اندیشی است؛ ولی بیشتر به درستی و استواری و زخم ناپذیری اندیشهٔ گوینده گواهی می دهد۰هر اندیشهٔ اجتماعی در مرحلهٔ نخستین خود نارسا و خام است؛ و تنها در پیشرفت زمان و در سایهٔ برخورد با نقد ها و مخالفت ها به کمال و پختگی می رسد۰خانوادهٔ مارکس در لندن نیز زندگی بسیار سختی داشت و با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می کردند و در همین شهر بر اثر بی بضاعتی سه فرزندشان را از دست می دهند۰نخستین مصیبت برای فامیل مارکس در روز نوزدهم نوامبر سال 1850 رخ داد۰در آن روز یک باره تنفس پسر مارکس و ژنی به نام گید‌و « فوکس شن» کودک یک ساله که مبتلا به ذات الریه بود قطع گردید و دست و پا زدن این طفل برای دریافت هوا منظرهٔ وحشتناکی برای اعضای خانواده که همگی در آن موقع دور او گرد آمده بودند ایجاد کرد! ژنی همسر مارکس که در آن موقع شش ماهه حامله یا باردار بود از هوش رفت و بر زمین افتاد— مارکس در بارهٔ این لحظهٔ بسیار غم انگیز در نامهٔ مورخ نوزدهم ماه نوامبر سال 1850 به انگلس چنین می نویسد:« به راستی صحنهٔ وحشت آور و هولناکی بود ؛ پر از خطر ؛ هیجان و بیچارگی » این نخستین بار بود که ژنی و مارکس یکی از کودکان خودشان را از دست می دادند۰و این واقعه برای هر دو از هر جهت برایشان ؛ از لحاظ جسمانی و از نظر روانی تجربهٔ کمر شکنی بودند۰ژنی در میان آه و ناله هایش اضافه نمود« این کودک قربانی بدبختی هایی است که بورژواها سبب آن هستند۰» تلخی این واقعه سال‌های متمادی قلب او را رنج می داد چندین سال بعد در یکی از نامه هایی که ژنی در بارهٔ دشمنان شوهرش و کشمکش های بین فراریهای مقیم لندن برای یکی از رفقای خودش می نوشت؛ چنین اظهار داشت :« در تلخی این واقعه کدام یک از آنها با من که به سختی بیمار بودم و رنج می بردم همدردی کرد؟ وقتی کودک من که از پستانهای دردناک من نه فقط شیر بلکه مصائب دنیا را که من چشیده بودم می خورد؛ در دامن من جان داد۰» برای اینکه خاطرهٔ تلخ فوت کودک از فکر ژنی دور شود مارکس خانهٔ را که آن سانحه در آنجا روی داده بود عوض کرد۰« واقعن نمی دانم که جناب مارکس با آنهمه هوش و ذکاوت و دانشی که داشت چرا درک ننمود که باوجود آوارگی و تنگدستی و انواع بیماری ها و خراب بودن وضع جسمی و روانی همسرش ژنی بازهم توقع داشت که ژنی سال یک فرزند برایش به دنیا بیاورد؟ انسانی مانند مارکس که از نوجوانی تصمیم به مبارزه گرفته بود یا نباید اصلن ازدواج می نمود و یا نباید فرزند می خواست و یا حداکثر یک یا دو فرزند بیشتر نباید می خواست۰ بگذریم ؛زیرا هر انسانی در هر مقام و جایگاهی ضعف های خودش را دارد» در این موقع خشم مارکس متوجه خودش بود و روز سی و یکم ماه ژوئیه سال 1851 به انگلس نوشت:« وقتی فامیل دائمأ مانند یک دژ در تحت محاصره است؛ فریادها و ریزش اشک ها هر شب بیش از شب پیش مرا دیوانه می کنند۰در این صورت البته نمی توانم کار کنم۰من برای همسرم متأسف هستم۰ قسمت اعظم فشارها بر شانهٔ ژنی وارد می آید؛ و مألأ حق به جانب اوست؛ ولی البته کار از ازدواج مهمتر است! از سوی دیگر ؛ چنانکه خودت می دانی ؛ طاقت مقاومت من در مقابل صدمات کم است۰و برای من بسیار مشکل است که بعضی اوقات توازن خودم را از دست ندهم» به راستی مارکس در این روزها یقین داشت که اگر « وضع فعلی چند هفتهٔ دیگر به طریقی که فعلن هست ادامه پیدا کند؛ همسرم را از دست خواهم داد۰» روز عید ‌پاک در سال 1852 فرزند دیگر مارکس و ژنی به نام فرانسیسکا در نتیجهٔ بیماری ریه در گذشت۰ فرانسیسکا کمی بیش از یک سال داشت۰بعدها ژنی در خاطرات خودش در بارهٔ این واقعهٔ غم انگیز چنین می نگارد:« وقتی فرانسیسکا فوت کرد ما کالبد بی روح او را بر داشتیم و در اتاق عقبی روی زمین گذاشتیم؛ خودمان ؛ کارل و من و سه تا از دخترهایمان در توی اتاق جلو روی زمین دراز کشیدیم و برای جسدی که در اتاق عقب بود گریه کردیم۰» در این موقع مصیبت دیگری که مارکس و ژنی با آن رو به رو بودند ؛ این بود که به علت اینکه مارکس وجه لازم برای به خاک سپردن فرزندش را نداشت؛ مرده شوی از دفن بردن جسد ابا می کرد۰به همین علت تدفین به عقب افتاد تا اینکه بالاخره موقعی فرا رسید که از لحاظ بهداشتی مارکس و ژنی مجبور بودند وسایل به خاک سپردن جسد را فراهم کنند۰ژنی همسر مارکس که کاملن درمانده و سراپا درد بود و دیگر چیزی از غرور خجالت برایش باقی نمانده بود به در منزل یک فامیل فرانسوی که جزء فراریان بودند رفت و از آنها کمک خواست ۰ فرانسوی خوش قلب مبلغ دو پوند برای خرید تابوت به ژنی داد؛ تا به به قول مارکس به سگهای مرده خور بپردازد۰به طور کلی این واقعه اثر بسیار عمیقی بر روان و شخصیت مارکس و همسرش وارد آورد۰مارکس در تاریخ 28 آوریل 1852 به انگلس نوشت:« گرچه من پوست کلفتی دارم ؛ اما این بار این کثافت کاملن وجود مرا از ریشه تکان داد؛ آنچه در بارهٔ مرگ فرانسیسکا می نویسد ادبی تر است« وقتی این کودک به دنیا آمد گهواره نداشت؛ وقتی او از دنیا رفت تا مدتی برای جسد کوچک او در خاک جای نبود۰» هنوز دورهٔ بدبختی این خانواده دردمند به انتها نرسیده بود؛ مصیبت بزرگ دیگری در کمین آنها نشسته بود۰ در زمستان سرد 1855 هنگامی که مارکس مبتلا به تورم چشم‌ها و سرفهٔ مزمنی بود ؛ فرزند سوگلی مارکس و ژنی به نام ادگار تنها پسری که از فرزندان آنها باقی مانده بودند؛ ناگهان به سختی بیمار گردید۰ادگار هفت سال داشت و گل سرسبد خانواده بود۰مارکس پسرش ادگار را می پرستید۰ ادگار پسری باهوش ؛ قوی ؛ متحرک و پر انرژی بود و افراد خانواده او را « سرهنگ موش » و یا از ناز « موش » می خواندند۰در اواسط ماه مارس معلوم شد که او مبتلا بیماری سل روده و وضعش غیر قابل علاج است۰« بیشتر فامیل مارکس به بیماری سل مبتلا بودند و اغلب به علت ابتلا به همین بیماری در گذشتند ژنی نمی توانست از فرزند بیمارش پرستاری کند ؛ زیرا چند هفته قبل دختری دیگری « النور» را زائیده بود و خودش سخت ناتوان و بیمار بود۰مارکس در صورتی که خودش بیمار بود هر شب تا بامداد بر بالین پسر دردانه و بیمارش بیدار می ماند و هر کاری که از دستش بر می آمد انجام می داد۰در تاریخ سی ام ماه مارس سال 1855 به انگلس نوشت:« از قلب من خون می چکد؛ و سر من مانند گلولهٔ از آتش می سوزد۰اما می دانم که باید آرام بمانم ! در این ساعات زنده ماندن موجود دیگری بستگی به ماندن من دارد۰» ادگار یا موش در روز ششم آوریل سال 1855 در گذشت! مارکس همان روز چند سطری برای انگلس نوشت : « موش بیچاره » دیگر در میان ما نیست! او در بغل من به طور کاملن طبیعی در خواب بود ؛ بین ساعت پنج و شش دیگر بیدار نشد۰»این سومین فرزند مارکس و ژنی بود که پس از کوچ نمودن از پاریس به لندن از دست داده بودند۰ژنی کاملن افتاده و شکسته و بیمار و افسرده شده بود۰مارکس نزدیک بود دیوانه شود و مبتلا به سر درد شدیدی شد؛ به گونهٔ که حواس دیدن ؛ شنیدن و فکر کردن او ضعیف شده بودند؛ و بدون اراده در حال که سر خود را در دست گرفته بود به گورستان می رفت و آهسته آنجا قدم می زد! فوت ادگار ؛ کودکی که محور و کانون فامیل را برای چندین سال تشکیل داده بود از هم پاشیدگی روانی بین خانوادهٔ مارکس به وجود آورد۰مارکس در بارهٔ این موضوع به انگلس نوشت:« پس از فوت این فرزند عزیز که وجودش همواره روح به خصوصی به فامیل می بخشید روان ما شکسته شد؛ و اعضای فامیل از همدیگر دوری می جویند۰شرح دادن آن از عهدهٔ من خارج است که ما چگونه نبودن او را در بین خودمان حس می کنیم۰ من تا به حال به هزاران بدبختی در عمرم رو به رو شده ام ؛ اما حالا می فهمم که در حقیقت بدبختی یعنی چه! من حس می کنم که در هم شکسته شده ام!» موهای مارکس در مدت کوتاهی از شدت غم و اندوه سپید شد۰حتا فلسفه نمی توانست به مارکس آرامش و تسکین بدهد— تقریبأ چهار ماه بعد از درگذشت فرزندش به لاسال نوشت:« فرانسیس بیکن می گوید که اشخاص مهم دنیا به اندازه ای به طبیعت و دنیا ارتباط دارند که دائره علاقهٔ آنها نسبت به اتفاقات مختلف به اندازه ای بسیط است که یک « از دست رفته» را به زودی فراموش می کنند۰من از این اشخاص « مهم » دنیا نیستم۰ فوت فرزند من قلب من و مغز من را به کلی متلاشی کرده است۰من درد و سوز مرگ او را امروز به همان اندازه حس می کنم که در همان روز اول حس کردم۰» مارکس هرگز مرگ این فرزند را فراموش ننمود۰حتا شنیدن نام محله سوهو احوال او را متغیر می کرد و هشت سال پس از فوت موش « نامی که از ناز به پسرش گذاشته بود» به انگلس نوشت:« محله سوهو و اطرافش هنوز ؛ هر وقت که بر حسب اتفاق از آنجا می گذرم مرا به وحشت می اندازد!» ( کسی چه می داند شاید این جهان جهنم سیاره ای دیگری باشد۰ « فرانسس کافکا » )

اخبار روز

04 سرطان 1403

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها