جستاری در بارهٔ زندگی و اندیشه های کارل مارکس— 1818 — 1883 — بخش ۴۳ 

(( فیخته فیلسوف آلمانی چهار مشخصه را برای ناسیونالیسم آلمانی بر می شمارد: زبان ؛ مذهب ؛ نژاد و سر زمین مشترک ۰ اما در افغانستان ؛ ما چندین زبان و چندین مذهب و چندین تبار داریم و ناسیونالیسم بر اساس یک قوم یا یک زبان یا یک مذهب نمی تواند شکل بگیرد و حلال مشکلات باشد؛ بلکه بر عکس همواره عامل تفرقه و تشتت و باعث ایجاد اختلافات بوده است۰

در عین حال حکومت داری باید بر اساس ناسیونالیسم دموکراتیک باشد نه تباری ۰ دموکراسی و حقوق شهروندی و اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر باید اساس و بنیاد ناسیونالیسم و قانون گذاری قرار بگیرد۰ ناسیونالیسم غیر دموکراتیک را اساس حکومت داری قرار دادن بسیار خطرناک و زیان آور است۰ ناسیونالیسم به عنوان میهن دوستی و ترجیح دادن منافع ملی بر منافع شخصی ؛ حزبی ؛ قومی ؛ مذهبی و زبانی قابل پذیرش و سودمند است۰بنابر این انسان می تواند میهن دوست باشد بدون آنکه مبتلا به شئونیسم یا بدتر از آن به نوعی از فاشیسم تباری گرفتار گردد۰ناسیونالیسم تک زبانی ؛ تک مذهبی ؛ تک قومی از نوع جناب فیخته فیلسوف آلمانی در قرن نوزدهم ؛ حتا دیگر در آلمان کنونی نیز قابل اجرا و قابل پذیرش نیست۰ در آلمانی کنونی چندین میلیون مهاجر و پناهنده زندگی می کنند۰صدها مسجد و دیگر عبادتگاه ها و زبان‌ها در آلمان وجود دارند۰اصولن در جهان کنونی دیگر ناسیونالیسم که بنیاد قومی و غیر دموکراتیک و افراطی نمی تواند راه حل مسالمت آمیز و مدارا گرا ارایه دهد و حلال معضلات یک جامعهٔ چند صدایی و رنگین کمانی باشد۰ ناسیونالیسم قرن نوزدهمی دیگر در هیچ جای جهان کار آمد نیست۰ما از طالبان توقع نداریم که این مسایل را درک کنند؛ اما از تحصیل کردگان و روشنفکران و اهل اندیشه و قلم توقع داریم که در این باره بیشتر بگویند و بنویسند۰ اسلامیسم یا اسلام سیاسی و شئونیسم تباری؛ زبانی و مذهبی بزرگ‌ترین عوامل مخرب در راه همبستگی و ناسیونالیسم دموکراتیک در کشور ما می باشند۰)) ( انسان‌ها خود تاریخ خویش را می سازند اما نه به شیوه ای که دلخواه آنهاست و نه تحت شرایط که خود برگزیده اند)
در این بخش به معرفی کتاب « نقد در بارهٔ اقتصاد سیاسی» پرداخته می شود۰پیش از پر داختن به این کتاب یک تعریف مختصر از اقتصاد سیاسی ارایه می گردد:« موضوع اقتصاد سیاسی به مفهوم جدید بررسی مسائلی است که مورد علاقه علم سیاست ‌و علم اقتصاد هر دو هست۰به صورت دقیق تر اقتصاد سیاسی در پی فهم روابط متقابل میان نیروهای سیاسی و اقتصادی و تأثیر آن روابط بر تشکیل سیاست های اقتصادی می باشد۰همچنین تأثیر وضع اقتصادی بر حکومت های منتخب مردم در این شاخه بررسی می شود۰ همچنین نقش عوامل سیاسی در شکل گیری سیاست های اقتصادی در مرکز توجه این شاخه از دانش قرار دارد۰رابطهٔ ایدئولوژی حزبی با مسائل اقتصادی نیز مورد پژوهش هایی قرار گرفته است۰معمولن احزاب چپ به حل مسأله بیکاری علاقه مندند؛ در حالی که احزاب راست بیشتر به حل مشکل تورم نظر دارند۰پس رابطهٔ ایدئولوژی سیاسی و سیاست اقتصادی از اهمیت قابل ملاحظه ای بر خوردار است۰ اقتصاد سیاسی به این معنای جدید با اقتصاد سیاسی در مفهوم قدیم آن که نگرشی مارکسیستی به سیاست است ؛ طبعأ تفاوت دارد۰»‌ این کتاب تذکرهٔ نسبتأ مختصری بود که مارکس آن را به طور موقتأ می نویسد؛ با این قصد که بعدأ در این زمینه کتابهای مفصل تری بنگارد۰می توان گفت که اهمیت این کتاب در مقدمهٔ بسیار مفصل آن است که مارکس در آن مقدمه اصول عقاید خود را در بارهٔ فلسفه و قوه و قدرت سرنوشت ساز اقتصاد در میدان سیاست توضیح می دهد۰مارکس در مقدمهٔ کتاب می نویسد:« در حقیقت پایه اقتصاد و ‌روابط قوای تولید کننده با یکدیگر است که وضع اجتماع را به وجود می آورد— و نه قوای فکر و ارادهٔ مردم ! دستگاه های دادگستری و روابط اجتماعی یک جامعه در حقیقت روی پایهٔ اقتصاد قرار دارند و مجموعهٔ روابط اقتصادی با یکدیگر است که روش عمومی اجتماعی ؛ سیاسی و فرهنگی یک ملت را تعیین می نماید!» چنانکه بسیار اتفاق می افتد ؛ وقتی در وضع اقتصاد تغییر حاصل میشود؛ روابط تمام شاخه های دیگر اجتماع : دستگاه حقوقی ؛ سیاسی ؛ مذهبی ؛ هنری ؛ و حتا فلسفی با یکدیگر عوض میشود — و در آن صورت است که انقلاب به وجود می آید — همه چیز تغییر می کند؛ و در آن موقع است که مردم متوجه تغییر می شوند و به مبارزه بر می 
خیزند! دستگاه های نامتناسب با زمان را بیرون می ریزند و فصل جدیدی در رشد جامعه شروع میشود۰» گرچه در اهمیت کلی اقتصاد که مارکس بدان معتقد بود؛ هرچه بگوییم کم گفته ایم؛ ولی در تکیه بر شرایط اقتصادی در موارد خاص با آسانی ممکن است به راه افراط بیفتیم۰غالبأ اصالت اقتصاد را در بست به این معنا می گیرند که هر گونه تحول اجتماعی قائم به تحول شرایط اقتصادی و به ویژه تکامل وسایل مادی تولید است۰ ولی بطلان این گونه نظریه روشن است۰ بین شرایط اقتصادی و اندیشه ها ؛ کنش و واکنش متقابل وجود دارند۰ چنین نیست که فقط اندیشه به شرایط اقتصادی وابسته باشد۰حتا می توان گفت که بعضی« معانی » یا « اندیشه ها» که دانش ما از آنها به وجود می آید؛ بنیادی تر از وسایل مادی پیچیدهٔ تولید است؛ چنانکه از مثالی که اکنون می زنیم می توان دید۰فرض کنیم نظام اقتصادی ما ؛ از جمله تمام ماشین آلات و همهٔ سازمانهای اجتماعی ؛ روزی نابود می شد و فقط دانش فنی و علمی ما به جا می ماند۰در چنین حالتی می توان تصور کرد که هنوز دیری نگذشته ؛ نظام اقتصادی از نو ساخته می شد۰ولی فرض کنیم دانش لازم برای این امور یکسره از بین می رفت و فقط اشیاء مادی به جا می ماند۰آنچه اتفاق می افتاد مساوی با آن بود که قبیله‌ای وحشی ؛ کشوری متروک ولی بسیار متمدن را اشغال کند۰به زودی کلیهٔ آثار مادی تمدن به کلی محو می شد۰از بازی های روزگار یکی اینکه تاریخ خود مارکسیسم شاهدی بر رد این اعتقاد مبالغه آمیز به اصالت اقتصاد است۰شعار « کارگران همهٔ کشور ها متحد شوید۰» بیانگر یکی از اندیشه های مارکس بود که تا روز پیش از انقلاب روسیه بالاترین اهمیت را داشت و در شرایط اقتصادی تأثیر می گذاشت۰‌ولی وقتی انقلاب آمد؛ وضع بسیار دشوار شد؛ زیرا چنانکه لنین خود اقرار می کرد؛ دیگر اندیشه های سازنده وجود نداشت۰سپس لنین خود بعضی افکار تازه آورد که این شعار چکیدهٔ آن بود : « سوسیالیسم یعنی دیکتاتوری پرولتاریا به اضافهٔ جدید ترین ماشین آلات برقی در وسیع ترین مقیاس » به نظر مارکس ؛ توقع بیهوده ای است که بخواهیم به وسایل حقوقی یا سیاسی به تغییرات مهم دست یابیم۰ انقلاب سیاسی تنها ممکن است به عوض شدن حکمرانان بینجامد۰فقط تکامل ماهیت زیربنایی ؛ یعنی واقعیت اقتصادی ؛ قادر به ایجاد تغییری ذاتی یا واقعی ؛ یعنی انقلاب اجتماعی است؛ و تنها پس از تحقق یافتن انقلاب اجتماعی ؛ انقلاب سیاسی ممکن است قدر و معنایی کسب کند۰تازه در این حالت نیز انقلاب سباسی فقط جلوهٔ برونی تغییر ذاتی یا واقعی است که قبلن به وقوع پیوسته است۰به گفتهٔ مارکس ؛ انقلاب اجتماعی بدین نحو مطابق نظریهٔ مذکور پدید می آید که شرایط مادی تولید رشد می کنند و پخته تر می شوند تا سر انجام با مناسبات اجتماعی و حقوقی در تعارض قرار بگیرند و‌مانند بدنی که لباس برای آن تنگ شده باشد؛ دیگر در آن قالب نگنجند۰به نوشتهٔ مارکس :« سپس روزگار انقلاب اجتماعی آغاز می شود۰با تغییری که در شالودهٔ اقتصادی صورت گرفته ؛ تمام آن روبنای عظیم کمابیش به سرعت دستخوش دگرگونی می شود۰مناسبات جدید و مولدتر « در آن روبنا» هرگز پا به عرصهٔ هستی نمی گذارند مگر آنکه قبلن شرایط مادی و جودشان در زهدان جامعهٔ قدیم مهیا شده باشد۰» با توجه به این سخنان ؛ محال است انقلاب روسیه را با انقلاب اجتماعی که مارکس پیشگویی می کرد؛ یکی دانست چون به راستی هیچ شباهتی به آن ندارد۰انتقاد از « مادیت تاریخی» مارکس نباید به این تعبیر شود که اصالت تصور « یا ایده آلیسم» هگل را به « اصالت ماده» « یا ماتریالیسم » مارکس باید ترجیح داد۰ در تعارض بین اصالت تصور و اصالت ماده می توان با مارکس همدل بود نه با هگل۰هدف نشان دادن این نکته است که « تعبیر مادی » مارکس از تاریخ ؛ با همهٔ ارزشی که ممکن است داشته باشد؛ نباید زیاد در باره اش مبالغه نمود۰نظریهٔ مذکور را فقط باید توصیه ای پر ارزش تلقی کنیم که امور را نسبت به زمینهٔ اقتصادی آنها در نظر بگیریم۰مارکس اصل همه چیز را در اقتصاد سیاسی می دانست و معتقد بود که تمام مسایل اجتماعی را می توان در اقتصاد سیاسی جستجو نمود و یافت۰ مارکس ادعا می کرد که راهی را که او برای مطالعهٔ اقتصاد انتخاب کرده و در پیش گرفته است ؛ راهی است کاملن علمی و فرق زیادی با راهی که « وایت لینگ» و راهی که « پرودهن » پیش گرفته اند دارد۰مارکس راه وایت لینگ را انقلابی و راه پرودهن را آرمانی می دانست و معتقد بود که این مردان از علم اقتصاد بی خبرند؛ زیرا تلاش نکرده اند « که مانند مارکس» تئوری های مختلف علم اقتصاد و تاریخ اقتصاد را به دقت مطالعه نمایند! مارکس می گفت که تغییراتی که در اقتصاد به وجود آمده است و تغییراتی که در نتیجه تغییر اقتصاد به وجود آمداند و اشکالات و به وجود آمدن طبقات و اختلافات و مبارزات طبقاتی که همه و همه تابع یک رشته قوانین طبیعی می باشند؛ از آفرینش طبیعت هستند — مارکس همچنین می افزاید : نقش خودش در این زمینه فقط و فقط نقش یا دانشمند بوده است که این تغییرات « طبیعی» را با دقتی که وظیفهٔ آن دانشمند است تحت مطالعه قرار داده است و نتیجهٔ مطالعات خود را گزارش داده است! اینها همه تغییراتی هستند که به طور طبیعی و بر خلاف خواست دولت ها و حکومت ها به وجود آمده اند و نتیجه مطالعهٔ این تغییرات « علم اقتصاد » است— البته او در این قضیه بدین معنی که عقیدهٔ شخصی و یا آرزوی خصوصی داشته باشد ذینفع نبوده است؛ بلکه او «یعنی مارکس » دانشمندی است که نتیجهٔ مطالعات خود را از این دانش گزارش داده است! مارکس در پایان مقدمه می نویسد :« ما باید همیشه گفتهٔ دانته را شعار خود قرار دهیم که در کتاب کمدی الهی می نویسد :« در اینجا باید هر نوع سؤظن از بین برود — در اینجا هر نوع چین و نامردمی باید نابود شود۰» بنابر این منظور حقیقی مارکس از ترویج « علم اقتصاد» فراهم آوردن وسایل انقلاب بود و به همین علت است که مارکس اقتصاد خود را « اقتصاد سیاسی » نامید و به عقیدهٔ او نخستین قدمی که لازم است برای رسیدن به این منظور بر داشته شود ؛ می باید درهم شکستن اساس تئوری های اقتصادی اشخاصی مانند پرودهن سوسیالیست و برادران همفکر او باشد و قدم بعدی آن پایه گذاری کمونیسم از طریق علمی و یا به عبارت دیگر از طریق مارکسیسم است۰انتشار کتاب « نقد در بارهٔ اقتصاد سیاسی » که در یک هزار نسخه به چاپ رسید مورد استقبال قرار نگرفت ؛ حتا در میان هم میهنان مارکس در آلمان۰همچنین این کتاب از طرف سوسیالیست ها نیز مورد استقبال واقع نشد۰زیرا سوسیالیست ها انتظار داشتند که نخستین کتاب مارکس در بارهٔ سوسیالیسم باشد و باعث ترویج ایدهٔ سوسیالیسم گردد۰افتصادان نیز یا از وجود این کتاب اطلاع نیافتند و یا اگر اطلاع داشتند در بارهٔ آن هیچ اظهار نظری ننمودند۰مارکس در این باره نوشت:« هیچ خروسی در بارهٔ کتاب من صدایش بلند نکرد۰» بنابر این مارکس دچار سؤظن شد و فکر می کرد توطئهٔ علیه او شکل گرفته که کتابش چنین مورد بی مهری قرار گرفته است و به انگلس می نویسد:« این جانوران ادب آلمان مرا با سکوت خودشان مفتخر می دارند۰» حتا کتابهای « فقر فلسفه » و « برومر لوئی ناپلئون » هیچ کدام نه در آلمان و نه در فرانسه خریدار و خواننده نیافتند و مورد استقبال مواجه نشدند۰نادیده گرفتن و سکوت در بارهٔ کتاب باعث خشم و تا اندازهٔ دلسردی جناب مارکس گردید۰در روز پنجم اکتبر سال 1859 به دوستش انگلس نگاشت:« تا موقعی که نتوانسته ام این کثافت بورژواها را پاک کنم ؛ دست به قلم نخواهد رفت۰» یکسال و نیم گذشت تا خشم مارکس فرو نشست و دوباره نوشتن را آغاز نمود۰ (( بشری که حق اظهار عقیده وبیان اندیشه خود را نداشته باشد ،موجودی زنده به شمار نمی رود ...!
شارل دو مونتسکیو )) 

اخبار روز

04 سرطان 1403

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها