جستاری در بارهٔ زندگی و اندیشه های کارل مارکس— 1818 — 1883 — بخش ۵۱ 

( آدم تنها اگر در بهشت هم باشد به او خوش نمی گذرد۰اما کسی که به کتاب یا پژوهش علاقه مند است؛ هنگامی که به مطالعه یا اندیشه در بارهٔ محتوای آن کتاب مشغول است؛ جهنم تنهایی برای او بهترین بهشت هاست

۰ « موریس مترلینگ نویسنده؛ شاعر و فیلسوف بلژیکی » )برای شناخت اساس و بنیاد اندیشه های مارکس و انگلس باید ارتباط میان طبقات اجتماعی و قدرت سیاسی که جوهر نظریهٔ زیربنا و روبنا را که اساس جامعه شناسی سیاسی مارکسیستی را تشکیل می دهد را باید بدانیم۰بنابر این حوزهٔ اصلی جامعه شناسی سیاسی که در حقیقت محل تجلی کل روابط زیربنا و روبنا به شمار می رود؛ رابطهٔ میان طبقات اجتماعی و دولت است۰به طور کلی ویژگی اساسی جامعه شناسی سیاسی مارکس تجزیهٔ جامعه به اجزای آن؛ تشخیص منافع و طبقات عمده موجود در آن ؛کشف روابط میان آن اجزا و سر انجام کشف رابطهٔ میان اجزای جامعه و ساخت سیاسی است۰به عبارت دیگر؛ بحث از ریشهٔ اجتماعی توزیع قدرت سیاسی موضوع عمده این جامعه شناسی سیاسی را تشکیل می دهد۰مارکس مالکیت و نوع آن و نیز میزان آزادی شخصی را معیار دسته بندی طبقات اجتماعی می دانست۰مثلن کارگر فاقد منافع تولید ولی آزاد است؛ دهقان وابسته بعضأ مالک حاصل کار خویش است؛ دهقان آزاد مالک زمین و حاصل کار خویش است۰به نظر مارکس و انگلس نخستین جوامع فاقد طبقه بودند؛ زیرا در آنها ارزش اضافی یا مازاد تولید نمی شد ‌و مالکیت خصوصی وجود نداشت۰بنابر این شکافهای طبقاتی تنها با تولید مازاد و ارزش اضافی پیدا شدند۰در نتیجه طبقهٔ غیر مولد توانست با بهره کشی از طبقات مولد زندگی کند۰کسانی که مالکیت و کنترل وسایل تولید را در دست می گیرند طبقهٔ حاکمهٔ سیاسی را و اقتصادی را تشکیل می دهند۰در شیوهٔ تولید سرمایه داری؛ بورژوازی ارزش اضافی حاصل کار مولد طبقهٔ کارگر را تصاحب می کند۰‌پس شناخت ماهیت دولت و زندگی سیاسی در جامعهٔ سرمایه داری بدون شناخت رابطهٔ استثمار و سلطهٔ طبقاتی ناممکن است۰روابط و شکافهای طبقاتی در جامعه از نظر مارکس ذاتأ متضمن تنش و تعارض و منازعه اند و اغلب نیز به چنین وضعی می انجامند۰بنابر این موضوع جامعه شناسی سیاسی از دید مارکسیستی به صورتی دقیق تر کشف روابط میان ساخت دولت و منازعات اجتماعی و طبقاتی است۰به موجب جامعه شناسی سیاسی مارکس تغییر در روابط تولیدی و نهادهای اجتماعی و سیاسی و اشکال آگاهی محصول عمل و مبارزهٔ طبقاتی است۰از این رو زندگی سیاسی بازتاب کشمکشهای طبقات اجتماعی است۰هر گونه دگرگونی در روابط طبقاتی در زندگی سیاسی بازتاب می یابد۰گام نخست در جامعه شناسی سیاسی شناسایی منافع طبقاتی است۰به گفتهٔ مارکس :« اگر بخواهیم کشور خاصی را از دیدگاه اقتصاد سیاسی بررسی کنیم؛ باید با جمعیت آن و توزیع آن جمعیت میان میان طبقات شهر و روستا آغاز نماییم۰» از نظر مارکس طبقات نیروهای تاریخی پویایی هستند که به منازعات خود تاریخ را به پیش می برند۰معیار تقسیم طبقات اجتماعی نه میزان در آمد؛ شیوهٔ توزیع و مصرف بلکه رابطه با وسایل تولید است۰روابط توزیع و مصرف خود به وسیلهٔ روابط تولیدی تعیین می شوند۰مالکیت وسایل تولید معیار اصلی تمیز طبقات اجتماعی است۰به علاوه لازمهٔ وجود طبقات منازعهٔ طبقاتی است۰وجود علایق مشترک مادی در بین یک گروه اجتماعی صرفأ به پیدایش « طبقة در خود»می انجامد۰اما اگر منافع مشترک مادی زمینهٔ پیدایش همبستگی؛سازماندهی و آگاهی طبقاتی را فراهم نیاورد طبقه به مفهوم سیاسی این واژه؛ یعنی « طبقه برای خود» به وجود نمی آید۰«در بیشتر کشورهای جهان سوم طبق این تعریف جناب مارکس ما طبقهٔ «کارگری»که دارایی همبستگی و سازماندهی و آگاهی طبقاتی بوده باشد را نداشته ایم و حتا هنوزهم در اکثریت کشورها نداریم۰پس می توان این پرسش را مطرح ساخت که احزاب چپ چگونه می خواستند و یا می خواهند و یا می توانند در کشورهای که هنوز طبقات به معنایی مدرن و جامعه شناسی سیاسی شکل نگرفته اند؛ انقلاب سوسیالیستی ایجاد نمایند؟ » نفهمیدن و ندانستن و نخواندن اندیشه های جناب مارکس شوربختانه در جاهای مختلف بسیار فاجعه بار بوده و جفا در حق کارل مارکس می باشد۰«!مانند کودتای هفت ثور در کشور خودمان۰» ماهیت سیاسی یک طبقه تنها در منازعه با طبقهٔ دیگر آشکار می گردد۰بنابر این طبقات به معنی درست؛ نه مقولات اقتصادی صرف؛ بلکه نیروهای سیاسی هستند و از این رو کشمکش میان آنها کشمکشی سیاسی است۰موضوع این کشمکش تعیین روابط کلی تولید است و چنین کشمکشی بی شک سیاسی است۰« هر مبارزهٔ طبقاتی مبارزه ای سیاسی است و هر مبارزهٔ سیاسی عمده مبارزهٔ طبقاتی است» مبارزات سیاسی عمده میان طبقات اصلی جامعه پیش می آید۰از همین رو تقسیم طبقات به طبقات اصلی و فرعی در اندیشهٔ مارکس دارای اهمیت خاصی از نظر جامعه شناسی سیاسی است۰از نظر جامعه شناسی سیاسی مارکس از دو دسته از طبقات سخن می گوید: یکی طبقات اصلی که دارای نقش تعیین کننده ای در تحولات سیاسی و اجتماعی هستند و دیگری طبقات فرعی که منافع ایشان در مبارزهٔ طبقاتی و تحولات سیاسی و اجتماعی خصلت تعیین کنندگی ندارد و با این حال ممکن است ائتلافات گوناگون سیاسی با طبقات اصلی داشته باشند۰در صورت عدم پیدایش مبارزهٔ طبقاتی دو قطبی؛ با مراجعه به مبارزات میان خرده طبقات مختلف نمی توان مسیر تحول جامعه را تعیین کرد۰فرض بر این است که طبقات اجتماعی بر اساس محاسبهٔ منافع مادی خود و به شیوه ای عقلانی عمل می کنند و از این رو رفتارهای سیاسی که بازتاب علایق و منافع طبقاتی است؛ عقلانی به شمار می رود۰به همین دلیل ایدئولوژی های سیاسی بازتاب منافع مادی و طبقات اجتماعی هستند۰بنابر این نقش و جایگاه دولت در درون جامعهٔ طبقاتی و روابط پیچیده موجود میان آن دو؛موضوع جامعه شناسی سیاسی از نظر مارکس را تشکیل می دهد۰البته دولت مدرن چنان عمل می کند که گویی طبقات اجتماعی وجود ندارند و با رابطهٔ میان آنها استثماری نیست و یا میان آنها تضادی منافع اساسی و مهم وجود ندارد و یا اینکه این تضادها بر زندگی سیاسی اثری باقی نمی گذارند۰در صورتی که در عمل دولت حافظ نظام امتیازات اجتماعی است۰ظاهرأ مالکیت خصوصی و روابط تولیدی اموری غیر سیاسی هستند و خارج از حیطهٔ دولت و تصمیم گیری سیاسی تلقی می شوند۰در واقع دولت نیرویی مستقل و ورای روابط و علایق اجتماعی و اقتصادی نیست۰بلکه دولت به عنوان مهم‌ترین رابطهٔ قدرت در جامعه خود ذاتأ از این علایق و روابتاط تشکیل شده است۰به طور کلی در آثار تاریخی — سیاسی مارکس می توان دو تعبیر مختلف از رابطه میان دولت و طبقات اجتماعی یافت یکی تعبیر «ابزار انگارانه » و دیگری تعبیر «استقلال نسبی »در تعبیر نخست که تعبیر اصلی در آثار مارکس و انگلس است؛دولت ابزار سلطهٔ طبقهٔ بالا و وسیلهٔ تضمین و تداوم منافع آن تلقی می شود۰در تعبیر دوم که اغلب در آثار اولیهٔ مارکس یافت می شود فرض بر این است که دولت و نهادهای آن ممکن است نسبت به زیربنای اقتصادی و طبقهٔ حاکمه دارای تنوعات تاریخی باشند و قدرت آن را نمی توان لزومأ و مستقیمأ به منافع و علایق طبقه بالا محدود دانست: دولت به هر حال دارای میزانی قدرت مستقل یا استقلال نسبی از طبقهٔ بالاست۰در تعبیر اول مارکس بر آن است از آنجا که توزیع امتیازات اجتماعی و اقتصادی جزء ذاتی ساخت قدرت سیاسی است؛بنابر این ضرورتأ دولت بر خاسته از قدرت اقتصادی و اجتماعی طبقهٔ مسلط است۰دولت دست کم در وجه تولید سرمایه داری روبنایی است که بر بنیاد روابط اقتصادی استوار است۰از دیدگاه مارکس:« روابط قدرت در تولید تعیین کنندهٔ روابط فدرت در کل جامعه هستند۰» بدین سان قدرت سیاسی پرتو یا سایه ای از قدرت اقتصادی است و در نتیجه دولت مستقیأ در خدمت منافع طبقه مسلط از نظر اقتصادی قرار دارد۰مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست چنین آورده اند:« قوهٔ اجرایی دولت مدرن تنها کمیته ای برای ادارهٔ امور عمومی کل بورژوازی است۰» دولت در جامعهٔ سرمایه داری منافع طبقهٔ سرمایه دار را به عنوان منافع عموم قلمداد می کند و آنها را تضمین می نماید۰« دولت منافع طبقهٔ حاکمه را در قالب ارادهٔ دولتی و قانون جلوه ای عمومی می بخشد۰» انگلس در منشأ خانواده؛ مالکیت خصوصی و دولت می نویسد:« دولت؛ دوست قدرتمندترین و ثروتمندترین طبقه ای است که از طریق دولت به طبقهٔ مسلط سیاسی تبدیل می شود و بدین سان وسیلهٔ تازه ای برای سرکوب و استثمار طبقهٔ تحت سلطه به دست می آورد۰در مصر باستان دولت بیش از از هر چیز دولت برده داران برای سرکوب بردگان بود۰همچنانکه دولت فئودالی هم ابزار اشرافیت برای سرکوب دهقانان به شمار می رفت۰» « در اینجا باید یک نکته را در میان گذاشت و آن اینکه: بسیاری این دیدگاه انگلس را نسبت به تمدن مصر باستان را نمی پذیرند و بلکه آن را ناشی از عدم شناخت و آگاهی از مصر باستان می دانند؛ روایت انگلس بیشتر شبیه روایت ادیان ابراهیمی از مصر باستان است؛ در ادیان ابراهیمی برای اینکه خودشان را توجیه کرده و بر حق بدانند دروغ‌های زیادی علیه تمدن مصر باستان به خورد مردم دادند که برای مورخین و مصر شناسان دیگر قابل قبول نیستند؛ به گونهٔ مثال تا کنون هیچ اثری از موسی و قومش و شکافته شدن رود نیل و اینکه موسی را در جعبهٔ گذاشتند و در آب رها نمودند یافت نشده است۰در صورتی که در مصر باستان کوچکترین مسایل را ثبت و ضبط می کردند ؛ بنابر این ممکن نیست که آنهمه قصه های دروغینی که ادیان ابراهیمی ساخته و پرداخته اند رخ میدادند و ثبت نمی گردید۰ حتا بسیاری از مورخین معتقدند که در حق مصر باستان جفا و کم لطفی شده است و آنگونه که شایستهٔ آن تمدن بزرگ است حق مطلب ادا نشده است و حتا تمدن مصر باستان را بزرگ‌ترین تمدن گذشته می دانند۰در مصر باستان برجسته ترین شاعران زن و وزیر زن و شاه زن و مشاور زن و دانشمند زن وجود داشتند۰حتا واژهٔ موسی یک واژهٔ مصریست و ختنه کردن که در میان یهودیان و مسلمانان رواج دارند ریشه اش به مصر باستان بر می گردد۰ادیان ابراهیمی تمام فرهنگ هاو تمدن های پیش از خود را عصر ظلمت و جاهلیت می دانند۰این در حالیست که در جامعهٔ عرفی عربستان قبل از اسلام تساهل و تسامح بسیار بیشتر از حاکمیت خشن اسلام وجود داشته است۰در پیش از اسلام زنان عرب تاجر ؛ شاعر ؛ رئیس قبیله بودند و آزادی پوشش داشتند و حتا چند شوهری وجود داشته است۰بنابر این دوستانی که می خواهند بهتر و بیشتر بدانند می توانند به تحقیقات و پژوهش های مورخین و باستان شناسان بی طرف مراجعه نمایند۰»بر گردیم به بحث اصلی۰به نظر مارکس و انگلس « در آثار دهه 1840» ترکیب منافع سرمایه داری و قدرت دولتی قاعدهٔ اصلی در جوامع سرمایه داری پیشرفته تر بود۰«استقلال دولت امروزه تنها در کشور هایی مشاهده می شود که در آنها شئون « فئودالی » هنوز به طبقات تبدیل نشده اند۰» مارکس نظریهٔ آقای ماکس اشترنر را در این خصوص که دولت «نیروی سومی» در ورای طبقات اجتماعی است رد می کرد و بر آن بود که دولت مدرن استقلالی از جامعه ندارد و نیازمند بورژوازی است۰تعبیر دوم از رابطهٔ دولت و جامعه در آثاری چون نقد فلسفهٔ حق هگل و هجدهم برومر لوئی بناپارت یافت می شود۰در اثر نخست مارکس در نقد نظریهٔ هگل در خصوص دولت و بوروکراسی دولتی به عنوان نمایندهٔ« بینش و ارادهٔ کلی» و مجمع کل علایق خصوصی؛از بوروکراسی دولتی به عنوان « انجمن بسته ای در درون دولت» یاد می کند که در آن« مصلحت دولت به صورت غایت خصوصی خاصی در می آید»مارکس آنچه را هگل به عنوان« مصلحت مطلقأ عام و کلی دولت» خوانده بود؛ چیزی جز حوزهٔ« منازعهٔ حل نشده» نمی دانست۰مارکس در کتاب هجدهم برومر لوئی بناپارت شیوهٔ تمرکز قدرت سیاسی در دست قوهٔ اجرایی به زیان طبقهٔ مسلط را بررسی می کند و از دولت بناپارت به عنوان « زائده ای انگل گونه» بر پیکر جامعهٔ مدنی و منبع مستقل عمل سیاسی نام می برد۰به نظر مارکس کار گزاران دولتی صرفأ بر طبق علایق و منافع طبقهٔ مسلط عمل نمی کنند؛ به ویژه هنگامی که در شرایط گذار از یک وجه تولید به وجه تولید دیگر میان نیروهای طبقاتی عمدهٔ جامعه اقتصادی نسبی بر قرار می گردد۰طبعأ منظور مارکس در اینجا توصیف دولت به عنوان نمایندهٔ اراده و مصلحت عام و کلی نیست؛ بلکه دولت در این شکل « غایات کلی را به شکل دیگری از علایق خصوصی در می آورد۰» میزان ابتکار عمل دولت نسبت به جامعه مدنی و نیروهای آن به هرسال محدود است و دولت در جامعهٔ سرمایه داری نمی تواند از وابستگی خود نسبت به طبقهٔ مسلط رهایی یابد۰این وابستگی به ویژه در شرایط بحرانی کاملن آشکار می گردد۰بنابر این گرچه بناپارت قدرت سیاسی را تصاحب کرد؛ اما مآلأ قدرت مادی آن طبقه را تثبیت کرد۰از آنچه گفته شد البته بر نمی آید که مارکس پس از نوشتن هجدهم برومر از نظریهٔ ابزار انگاری دولت دست کشید؛ بلکه تنها اوضاع اجتماعی و سیاسی خاصی را توضیح می داد و در عین حال پی در پی تأکید می کرد که « قدرت دولتی در هوا معلق نیست» و در چارچوب شرایط اجتماعی عمل می کند؛ هر چند چنین شرایطی گاه به استقلال نسبی دولت می انجامد۰مارکس حتا در مورد دولت « نسبتأ مستقل » بناپارت بر آن بود که رژیم بناپارتی به هر حال و در آخرین تحلیل شکلی از حکومت طبقاتی بوده و از منافع بورژوازی فرانسه حمایت می کرد۰دولت به هر حال نهادی است که ضامن سلطه اقتصادی و اجتماعی طبقه بالا به شمار می رود و دولت اگر هم همیشه به تمام و کمال از منافع طبقه بالا نگهبانی نکند؛ به هر حال برای حفظ آن منافع سودمند است۰بعد از مارکس نظریهٔ ابزار انگاری دولت نظریهٔ رایج در بین مارکسیست ها شد۰مثلن لنین در دولت و انقلاب « 1917 » دولت را به عنوان « ماشین سلطهٔ یک طبقه بر طبقهٔ دیگر » و « ابزار استثمار نیروی کار مزدبگیر به وسیلهٔ سرمایه » توصیف کرد۰


 

اخبار روز

24 جوزا 1403

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها