دیداری یک دوست‌!

بعد از عمری دیدمش. باورم نمی شد. مشکوک بودم... همو است؛ یا نه؟ او هم مرا دید. لبخندی زد و به طرفم آمد. پشت ویترین یک مغازه ایستاده بودیم. - پیر شدی؟

- چه انتظار داشتی؟ خودت مگر جوان ماندی؟

کم و بیش چهل و چهار سال می گذرد از آن روزی که برای آخرین بار یک دیگر را نزدیک هوتل پارک دیدیم. تازه از زندان آزاد شده بودی. یک ماه از شهادت رشید می گذشت. فردای همان روز، بدون اینکه کسی را خبر کنی، افغانستان را ترک کردی. ماهی نگذشته بود که مادر مرد. دوری شما دو تا را نتوانست تحمل کند. برایش سخت بود، چنان که مرگ فرزندان برای هر مادری سخت است... و هر پدری!

پدر را وقتی تدفین مادر بعد از فاتحه رشید دو باره دیدم. خسته و شکسته شده بود. سال بعد من در آلمان بودم که خبر وفاتش را شنیدم. حتما" این همه حوادث تلخ و ناگوار برای او نیز از تحمل خارج بود. مرگ رشید و مادر، و دوری تو، همه دست به دست هم دادند و او را که هنوز وقت مردنش نبود، کشتند. مردی نازنینی بود، درست مثل مادر، که در مهربانی و خوبی لنگه نداشت!

کجا رفتی؟

- پاکستان. مدتی در یکی از دفاتر نمایندگی ملل متحد کار می کردم. زن گرفتم. دو تا پسر از ما به دنیا آمد. درخواستی برای پناهندگی به دفتر پناهندگی آسترلیا دادم. بعد از چهار سال قبول شدیم؛ چون در پاکستان هم در امان نبودم.

آره! چهل و چهار سال دوری از وطن، و این همه اضطراب و سختی، انسان را نابود می کند. پیر و چملک. طبیعی ست... و ناتوانی و از پا افتادگی. شکسته و ریخته!

شهری دوسلدورف، شهر زیبایی ست. چند روز است اینجا خانه خاله رقیه هستیم؛ سه روز. فردا هالند می رویم و از آنجا به طرف هند و از هند دو باره به آسترلیا پرواز می کنیم.

تعطیلات بچه ها نزدیک به اتمام است. همه می خواستیم یک بار اروپا را ببینیم. پاریس و آمستردام و کلن و مونشن و وین و زوریخ را ضمن دیدار های مختصری از دوستان، دیدیم.

- عجب کاری کردید! خدا کند خوش گذشته باشد و...

- اوه، نپرس! خیلی ها خوش گذشت. هم خرما بود و هم ثواب؛ همانگونه که می گویند با یک تیر، دو نشان زدیم... هم دوستانی را که بعد از سالیان درازی ندیده بودم، دیدیم و هم از زیبایی های اروپا، به خصوص از زیبایی های شهر های وین و سالزبورگ و زوریخ لذت بردیم...

صدای مردی را که به زبان فارسی، با مخلوطی از چند کلمه انگلیسی صحبت می کرد، شنیدم. سرم را برگراندم...

گفت:

"خانمم، رقیه جان، حکیم جان و شریف جان، دو پسرم، و اینهم پسر خاله خانمم."

با هم سلام و علیک و احوال پرسی کردیم... مثلیکه عجله داشتند؛ زیرا بدون یک سخن اضافی، گفت:

"از دیدنت بی حد خوش شدم. کاش می دانستم که در این شهر زندگی می کنی! شبی می نشستیم و بیشتر با هم قصه می کردیم... چه وقت هایی بود، تا آن که، هفت ثوری ها آمدند و..."

با یادی از هفت ثوریها، اشک در چشمانش حلقه زد، اما خانمش با مهربانی دستش را گرفت، فشرد و به دادش رسید.

بغضش را به سختی فرو بلعید و بعد از لحظه ای از من پرسید:

" زندگی تو و بچه ها چطور می گذرد؟ در همین شهر زندگی می کنی؟

- بلی...  بد نیست. خانه آلمان آباد. طرفه ای بود بدیع و نجات بخش. همین که زنده هستیم، کلان گپ است. بعد از این سوغات، حسرت چیزی را نباید خورد. حسرت چه چیزی را در زندگی باید بخورم؟ زندگی غنیمتی ست پرقیمت تر از هر چیزی. ملک ویران و افکار مغشوش را، وقتی کسی نخواهد، نمی شود تغییر داد!

باز هم اشک به چشمانش حلقه زد، ولی اینبار درحالی که نمی خواست به چشمان من نگاه کند، دستش را دراز کرد و با گفتن "خدا حافظ... خوش باشی"، رویش را بر گشتاند و از من دور شد.

من هم، با چشمانی که به زمین دوخته شده بود، خجل از قطره اشکی که به گونه ام غلتیده بود، با خانم و بچه هایش خدا حافظی نموده، سفر خوش برای شان آرزو کرده برگشتم و راه خود را گرفتم.

شاید بیهوده، اما به هر رو به سختی می کوشیدم متوجه قطره اشکی که از چشم چپم سرازیر شده بود، نشوند...

با پوزشی، از آن ها دور شدم؛ در حالی که هزاران هزار خاطره تلخ گذشته ها، مانند سربازان لجام گسیخته و درنده خوی مغول به شهر بامیان، از هر طرف بر مغز داغان و فرسوده ام یورش می بردند.

 

Von meinem Huawei-Mobiltelefon gesendet

اخبار روز

04 سرطان 1403

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها