جستاری در بارهٔ زندگی و اندیشه های کارل مارکس — 1818— 1883 — بخش ۹۰

( هانا آرنت معتقد است در تاریک ترین روزها هم می توان به یافتن بارقه‌ ای از نور و روشنای امیدوار بود— نوری که نه از نظریه ها و مفاهیم ؛ بلکه از حیات و اعمال افراد سر چشمه می گیرد۰آرنت هشدار می دهد نباید به وسوسه ی پوچ گرایی ؛ بدبینی یا بی تفاوتی تن داد

۰آرنت در مقابل امید بی جا و یأس بی جا مقاومت می کرد و در توصیف ظلمات زمانه ی ما ؛ در توصیف دروغ ؛ نیرنگ ؛ خود فریبی و تلاش برای نابود کردن تمایز میان حقیقت و دروغ ؛ صریح و بی پروا بود ؛ و به این خاطر است که امروز ؛ آرنت را باید خواند و دوباره خواند۰ « ریچارد برنستین » )در این جستار اندکی به دیدگاه جناب کارل مارکس در بارهٔ تئوری انقلاب و چگونگی پیروزی طبقهٔ کارگر می پردازم۰در این جستار همچنین خواهیم دید که مارکس بسیار صریح و روشن در بارهٔ انقلاب و شرایط آن سخن می گوید ؛ بر خلاف بسیاری از پیروان او که بدون در نظر گرفتن شرایط لازم در اقصا نقاط جهان بی گدار به آب زدند و فاجعه آفریدند مانند کوتایی هفت ثور که عواقب خونبار ؛ شوم و ویرانگرش تا همین اکنون در کشور ما جان می ستاند؛ هر چند در همان زمان حیات مارکس نیز بودند مارکسیست های مارکس تر از مارکس که بر خلاف اندیشه های او رفتار می کردند و سخن می گفتند و مارکس آنان را آدم های سطحی و خام می دانست و جز تحمل شان کاری از مارکس هم ساخته نبود۰ مارکس از جان و دل تمام زحماتی که در ارتباط با انترناسیونال پدید می آمد را تحمل می نمود ؛ زیرا مارکس به خوبی می دانست که با انترناسیونال او وسیلهٔ مؤثری برای به وجود آوردن انقلاب جهانی در دست دارد که از هیچ راه دیگری ؛ هر چند هم که او صبر می کرد و سعی می نمود موفق نمی گردید۰بنابر این ؛ پس از چندی ؛ در ماه آوریل 1856 در مهمانی بزرگی که به مناسبت جشن سالگرد «روزنامهٔ مردم » که یک نشریهٔ هفتگی متعلق به چارتیست ها بود و در سال 1852 از طرف آقای ارنست جوئز تأسیس شده بود —بر پا گردیده بود ؛ در بین جمله های که مارکس در نطق خود اظهار داشت؛ گویی پیام های مبهم جدیدی به گوش می خورد! در این نطق مفصل ؛ مارکس به زبان انگلیسی ؛ پس از شکر گذاری و اظهار افتخار از این که او تنها فرد غیر انگلیسی است که در این مهمانی مهم دعوت شده است ؛ اظهار داشت که انقلاب حقیقی ؛ انقلابی که بالاخره برای همیشه کارگر را از بند اسارت آزاد نماید ؛ از راه بر پا داشتن آشوب ها و دادن شعارهای پر سر و صدا و مغشوش مانند اتفاق های سال‌های 1848 و 1849 به دست نمی آید ؛ بلکه در اثر پیشرفت و ترقی علم و صنعت و تکنولوژی خواهد بود ! « چیزی که هیچ کدام از احزاب و سازمان های چپ کشور ما چه آنانی که خودشان را مارکسیست لنینیست می پنداشتند و چه آنهای که خودشان را مارکسیست مائویست می دانستند درک نکردند و تا همین حالا هم بسیارشان نفهمیدند » ( به گفتهٔ آلبرت مارکوزه یکی از اعضایی مکتب انتقادی فرانکفورت ؛ ایجاد سوسیالیسم بدون تکنولوژی و دموکراسی محال است ۰) سپس مارکس اضافه نمود : قوهٔ بخار ؛ قوهٔ برق ؛ ماشین هایی که به وسیلهٔ این نیروها در حرکت هستند پایهٔ تغییر سرنوشت کارگر خواهند بود: ابتدا در نتیجهٔ دگرگونی و تحولات در اقتصاد و سپس در ارتباط با تحولاتی که در زمینهٔ تشکیلات اجتماعی به وجود آیند ! کاملن روشن بود که منظور مارکس از تذکر این مسئله مهم این بود که سخنان پر سر و صدایی که باکونیست ها و بلانکیست ها و پرودهائیست ها و سایر محرکین در بارهٔ انقلاب می گویند و یا می نویسند نشان این است که این اشخاص از اهمیت دانش اقتصاد که مهم ترین تعیین کنندهٔ سرنوشت کارگر در آتیه خواهد بود کاملن بی اطلاع هستند و اظهاراتشان فقط آرزوی محض می باشد ! پس از سال ها پژوهش و مطالعه در زمینهٔ علم اقتصاد مارکس خود به این نتیجه رسیده بود که تنها قدرت علم است که می تواند انقلاب حقیقی را بر پا کند و تحولات عمیق و با دوامی در وضع اجتماع به وجود بیاورد۰مارکس معتقد بود که دنیای صنعتی جدید که علم به وجود آورندهٔ آن باشد اگر خواسته باشد بسط و گسترش پیدا نماید احتیاج به میلیونها کارگر خواهد داشت و در این صورت ؛ خواه و ناخواه — در یک مرحلهٔ از تاریخ ؛ دیر یا زود ؛ تعداد کارگران به اندازه ای خواهد شد که حکومت را در دست خواهد گرفت ! در این صورت ؛ انقلاب به معنای یک تغییر اساسی در وضع اصول و شکل اجتماع ارتباط مستقیم با تحولات اقتصاد دارد و مدیون گفتارهای پر سر و صدای انقلابی ها ؛ و یا آرزوهای آنهایی که رؤیای کشورهای خیالی را در وهم خود دارند نخواهد بود۰تمام کشور ها در یک مرحله از پیشرفت نیستند و با یک سرعت پیش نمی روند۰اغلب کشورها ؛ منجمله کشور ظالم و وحشی روسیه « تأکید از خود مارکس است» هنوز در زمرهٔ کشورهای صنعتی قرار نگرفته اند و برخی کاملن کشاورزی و بعضی عشائری هستند و آماده برای انقلاب نمی باشند۰جناب مارکس به قدری صریح و روشن دیدگاه خودش را در بارهٔ انقلاب بیان نموده که یک دانش آموزان صنف « کلاس » پنجم مکتب ابتدایی هم می تواند منظورش را دریابند ؛ اما شوربختانه احزاب و سازمانها پر مدعایی که جز هیاهو راه انداختن هنری نداشتند و ندارند ؛ حتا همین سخنان روشن را در نیافتند۰این عقاید مارکس همان مطالبی بودند که رقیبان رادیکال او قادر به قبول آن نبودند ! و به همین جهت بود که در صورتی که مارکس یقین داشت که از نظر تاریخ بدون شک روزی کارگران دولت ها را در دست خواهند گرفت ؛ اما مارکس می پذیرفت که البته تاریخ وقوع آن را نمی توان پیش بینی نمود۰مارکس می گفت در این بین تا موقع رسیدن چنین فرصتی وظیفه کارگران این خواهد بود که خودشان را برای چنین روزی آمده سازند— اما به ویژه کارگران می بایستی از دست زدن به انقلاب های نابهنگام « مانند کمون پاریس در سال 1871» که خواه ناخواه به شکست منجر خواهند گردید ؛ خود داری نمایند! ( شگفت انگیز است ؛ کشورهای که مارکس می گفت آنها شرایط لازم را به یک انقلاب کمونیستی یا کارگری ندارند ؛ در آن کشور ها انقلاب رخ دادند ‌و کشورهای که از لحاظ سرمایه داری و تکنولوژی به مراتب پیشرفته تر بودند و طبقهٔ نسبتأ منسجم کارگری داشتند هیچ انقلابی به وجود نیامد و تا کنون نیز اثری از چنین انقلابی دیده نمی شود۰بسیاری از مسلمانان نیز چهارده قرن است که خواب جامعهٔ بی طبقهٔ توحیدی را می بینند که همه انسان‌ها در زیر پرچم و یا مفهومی به نام امت اسلامی گردهم آیند۰اگر به جای باور به این توهمات تقریبأ دست نیافتنی این آقایان به فکر رفع نیازهای واقعی و ضروری انسان‌ها بودند ؛ شاید بیشتر موفق می شدند و بیشتر مورد استقبال قرار می گرفتند۰ ولی به هر حال کم نیستند کسانی که دنبال بهشت و جامعه اوتوپیایی و آرمانی خودشان می باشند و درد و رنج ملموس و واقعی انسان‌ها برایشان مهم نیستند و حتا حاضرند که برای تحقق آن توهمات شان جان میلیونها انسان را بستانند ؛ کما اینکه در قرن بیستم در برخی از کشور ها همین اتفاقات ناگوار و غم انگیز و جنایتکارانه به وقوع پیوستند۰) از سوی دیگر ؛ کارگران ؛ در حالی که در انتظار روزی که می بایستی انقلاب آغاز گردد هستند بایستی دست از مبارزهٔ همه روزه « به وسیلهٔ نشریه ها و تبلیغات درست» با دستگاه ها و قوای ضد کارگر بر ندارند و در هر فرصتی که به دست می آید بر قدرت خود بیفزایند۰تا بدین وسیله از طرفی به تجربه های مبارزه ای خود بیفزایند و از طرف دیگر ساعت به سر رسیدن روزهای موعود را هرچه سریع تر کنند۰ولی در درجهٔ نخست کارگران می بایستی خود را با رویا رویی با دنیای صنعتی و مدرن مجهز بدارند ! بر پا داشتن جنبش های متشکل بهترین وسیله برای آماده ساختن کارگران برای مبارزهٔ نهایی می باشند۰آنها می توانند در چارچوب این تشکیلات تجربه های لازم برای رهبری را بیاموزند و خودشان را با متدهای مبارزه ای از قبیل تشکیل اعتصاب ها ؛ تظاهرات منظم دسته جمعی ؛ تشکیل شرکت های تعاونی ؛ آشنا شدن با اقتصاد و صنعت ؛ و آموزش در علم و ادب ؛ کمک نمودن به برادران کارگری که در کشورهای دیگر « مانند لهستان یا پولند» در تحت فشار می باشند — آشنا سازند و از این راه همواره با بروز جنگ های امپریالیستی و ناسیونالیستی مخالفت ورزند— در سایهٔ این تشکیلات کارگران نه فقط تجربه های مبارزه ای به دست خواهند آورد ؛ بلکه احساسات طبقهٔ آنها قوت خواهند گرفت۰آخرین شکل انقلاب در نتیجه به هم آمیخته شدن این احساسات طبقه ای صورت خواهد گرفت۰مارکس نوشت :« هر نوع فعالیت دیگر مانند نشخوار کردن سخنان پیشین و گذشته خواهد بود ۰» این ها عقاید مارکس در بارهٔ انقلاب بودند که در سال‌های که او رهبری انترناسیونال را در دست داشت مکرر و پی در پی بدانها اشاره می نمود۰و حتا برخی از تاریخ نویسان آن سخنان مارکس را مانیفست دوم کمونیست نام نهاده اند۰ حقایق این مطالب از طرف معاصرین به دو علت به طور یک نواخت شناخته نشدند و مورد پذیرش واقع نگردیدند۰نخست آن که مارکس معمولن به این مطالب جنبهٔ عمومیت می داد و کاملن واضح و دقیق برنامهٔ معینی برای عمل نمودن آنها عرضه نمی داشت؛ و دیگر این که هر زمان که مارکس با مخالفت مواجه می شد بیش از لزوم متغیر و خشمگین می گردید و در نتیجه بر شدت مخالفت می افزود۰از سوی دیگر مارکس تا آخرین روز عمرش از جاده ای که درست تشخیص داده بود منحرف نگردید و همواره معتقد بود که انقلاب کارگر به خودی خود و از راه وهم و آرزو صورت نخواهد گرفت ؛ بلکه فقط و فقط در نتیجهٔ مبارزاتی که درست طرح و برنامه ریزی شده باشند و درست به قالب ریخته شده اند به دست خواهد آمد۰در اینجا بدک نیست که مختصر دیدگاه جناب ژان پل سارتر را در بارهٔ مارکسیسم بیاورم ؛ سارتر تا پایان عمر خود یک چپ ماند ؛ اما به عنوان یک پژوهشگر و فیلسوف و ادیب و مبارز سیاسی به مارکسیست ها نگاه نقادانه داشت۰ سارتر در کتاب نقد عقل دیالکتیکی می نویسد: ( از نظر مارکسیست ها مبارزهٔ طبقاتی جنگ خوبی با بدی نیست؛ بلکه اختلاف منافع میان گروه های بشری است ۰من می دانم که برای بشر رستگاری دیگری جز آزادی طبقهٔ کارگر وجود ندارد ؛ اما پرولتاریا وابسته به آیینی ماتریالیستی است و ماتریالیسم اندیشه را ویران می کند۰ آیا من بر سر این دورهای ناپذیرفتنی در افتاده ام که برای خدمت به حقیقت به پرولتاریا خیانت کنم یا برای خدمت به پرولتاریا به حقیقت خیانت ورزم ؟ با اینکه سارتر برداشت تاریخ را از دیدگاه کارل مارکس می پذیرد به ماتریالیسم دیالکتیکی معتقد نیست۰ سارتر ادامه می دهد : « سیاست سوسیالیستی پیشرفت کرده است ؛ اما به زیان مارکسیسم ۰» و مارکسیسم می بایست به منزلهٔ انتقاد آزادانه از خود بنا شود و گسترش یابد ؛ و در عین حال به منزلهٔ گسترش تاریخ شناسایی ؛ و این کاری است که تا کنون نشده است ؛ آن را در آیه پرستی محبوس کرده اند۰» و « هرچه در این باره گفته شود باز هم کم است که پیروزی بی افتخار برای مارکسیسم گران تمام شد ؛ چون معارضی نداشت زندگی را باخت ۰ اگر در میان دیگران و سر آمد دیگران می بود ؛ اگر پیوسته مورد حمله قرار می گرفت و هر دم دگرگون می شد تا غلبه کند و سلاح حریفان را به اختیار خود در آورد ؛ آن گاه با نیروی روحانی یکسان می شد ؛ اما چون تنها ماند « یعنی مارکس پس از انتقاد از نظریهٔ پرودون و دیگر ایدئالیست ها و شکست دادن آنها دیگر حریف قابلی در بربر خود ندید و تنها و بی معارض ماند۰» به صورت کلیسا در آمد و در همان هنگام نویسندگان اشراف منش ؛ هزاران فرسنگ به دور از آن ؛ خود را نگهبانان روحانیتی انتزاعی ساختند » به نظر سارتر « مارکسیسم فقیر و متوقف و متحجر شده است ؛ از نظر کردار انتزاع است ؛ یعنی دچار اصالت ارادهٔ محض ؛ و از نظر تئوری گرفتار جبر علی مکانیکی است» اما بر عکس بعضی از فیلسوفان نمی خواهند فلسفه را به دوران قبل از مارکس بر گردانند ؛ یعنی فلسفه را از امور اجتماعی دور کند ؛ فهمیدن یعنی دگرگون شدن ؛ رفتن به جلوتر از خویش و فلسفه باید زندگی را نشان دهد و دگرگون نماید۰ و « ما دوشادوش کسانی قرار داریم که می خواهند در عین حال هم وضع اجتماعی بشر و هم استنباطی را که بشر از خود دارد تغییر دهند» و « همه کسانی که معتقدند دوران مارکسیسم سپری شده به عقب بر می گردند و به اندیشه ای دست می زنند که خود دورانش سپری شده است» و نیز « امروز تنها کار ضروری معتبر جز این نیست که آزادی ؛ آزادی با خود بیگانه نشده را غایت بدانیم ؛ برای رفع بیگانگی انسان از خود بجنگیم ؛ یعنی با وضع موجود مبارزه کنیم ۰» اما در عین حال سارتر نمی خواهد فلسفه ای به نام بعد از مارکس به وجود آورد ؛ و از گفتن این جمله به ظاهر عجیب خود داری نمی کند که « اگر مارکسیسم در جای خود قرار گیرد دیگر به اگزیستانسیالیسم نیازی نیست» به اعتقاد سارتر مارکس به بشر امکان داد که حرکت تاریخ را بشناسد ۰ مسئلهٔ بعدی این است که بشر بداند آیا قادر به تسلط بر تاریخ هست یا نه ؟ امروز تاریخ بی آنکه شناخته شود ساخته می شود» در حالی که وسیلهٔ شناختن آن وجود دارد » « تفکر کمونیستی ؛ آن چنان که امروز عرضه می شود ؛ در آیینی تعبدی متحجر گردیده و حتا فراموش کرده است که منابع خود را بیالاید ۰» می دانیم که اگزیستانسیالیسم سارتر نگاه خاص خود و انسان شناسی ویژه ای خودش را نسبت به انسان و آزادی دارد ۰ در فلسفهٔ سارتر روی آوردن به تعهد و توجه به مسؤلیت فضیلت نیست ؛ ضرورت است۰ بشر پیوسته در معرض پرسش است ؛ پیوسته در معرض تعلیق ؛ یعنی پیوسته در حال شدن ۰ و بی گمان نمی توان این « شدن » را عاقلانه به حال خود واگذاشت ۰ زندگی نیاز به کار دایم و آگاهی دایم دارد۰ سارتر می نویسد : « پیش از این هنگامی که می گفتم راه چاره را باید انتخاب کرد ؛ گفته ام ناقص بود ؛ راه چاره را نباید و نمی توان انتخاب کرد ؛ راه چاره را باید ابداع کرد؛ باید آفرید۰ و هر کس با آفریدن راه چارهٔ خود در حقیقت خود را می آفریند ۰ انسان باید هر روز خود را بیافریند۰» هنگامی که سارتر می گوید راهی نیست بدان معنی است که باید راه تازه ای آفرید۰ سارتر در کتاب بودلر می نویسد :« بخش بزرگ عظمت و بر گزیدگی انسانی بودلر در وحشتی است که از رها کردن کارها به حال خود دارد۰ در نظر او ولنکاری ؛ سستی و تن آسایی خطاهای نابخشودنی اند۰خلاصه اینکه اساس فلسفهٔ سارتر بر آزادی است۰ آزادی قدرت و موهبتی است که به یمن آن بشر می تواند خود و جهان را تغییر دهد؛ آزادی امکان بشر است برای زندگی دیگر و بهتر ۰ قدرت اوست برای اینکه عالمی و آدمی از نو بسازد۰ لزوم این انتخاب که در هر آن جهان را چگونه می بینیم آزادی را تشکیل می دهد ۰ و بشر در پرتو آزادی می تواند همهٔ چیزهایی را که از دست داده است باز پس بگیرد ۰ و می دانیم که بشر بسا چیزها از دست داده و بندهای فراوان بر دست و پا و زبانش سنگینی می کند ۰ آزادی « نفی » است نفی وضع موجود برای فرا رفتن به سوی آینده ۰ به باور من هدف بنیادی در اندیشه ای کارل مارکس نیز رهایی و آزادی نوع بشر می باشد تا انسانها بتوانند تمام استعدادهای شان را بدون هیچگونه مانع و رادعی به منصهٔ ظهور برسانند ؛ چیزی که شوربختانه در هیچ کشور به اصطلاح سوسیالیسم تحقق نیافت ۰

اخبار روز

30 سرطان 1403

BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان BBC ‮فارسی - صفحه افغانستان

کتاب ها